نشسته ام پشت تلویزیون ... چمباتمه زده ام ... سرم را از شقیقه گذاشته ام/بسته ام به لبه ی میزش ... شده ام پر از سیم هایی که از انواع دستگاه ها زده است بیرون ... شده ام پر از بوهای گرد و بوی خاک ... چمباتمه زده ام اینجا دارم زانوهایم را بغل میزنم به پر از صداهایی که دیگر تشخیص شان نمی دهم ... پر از صدای مرد اخبارگو ... زن هواشناس ... پر از صدای ... خودم را تکان تکان می دهم ... تو می آیی توی اتاق و بی آنکه مرا ببینی چیزی بر می داری و می روی ... من صورتم را می کنم به پشت تلویزیون به پشت خانه مان و نوک بینی ام را می چسبانم به شیارهای راه راه پشتش ... به مسیرهای جریان هوای خنک کننده ... به آلزایمر فکر می کنم ... خودم را تکان تکان می دهم تمام ذهنم را پر از بوهایی از الکترونیک پر از خازن پر از آی سی و ترانزیستور از مشامم پر می کنم ... این آخرین نفس است آخرین تنفس ... مثل غواصی بدون کپسول بدون قرص بدون این/همین مسکن هایی که این دکترهای لعنتی این روزها به خیکش بسته اند آرام بینی اش را می گیرد و از لبه ی قایق به پشت بر می گرد و می افتد به دامن اقیانوس به التماس و شوری اشک هایش که آب اقیانوس را دارند پیش ناخدا شفاعت می کنند ... صورتم را می کنم به پشت تلویزیون بو می کشم ... تو می آیی به مشامم ... تو و من ... و من آرام از قسمت خاجی دنبالچه ی نخاعم ستون فقراتم را که انگاری زده است بیرون می گیرم و می کشم بیرون ... تمام دیروز را به میگوهای زنده ای فکر می کردم که زنده زنده جلوی چشم هایم پاک می شدند/پاک می شوم و از خودم بیرون می آیم ... می افتم روی سیم ها روی خارها روی جداره ی خنک پارکت ... روی گرد .... روی خاک فکر می کنم که تو روی مبلی و داری رو به روی تلویزیون کانال عوض می کنی ... فکر می کنم که چقدر دوستت داشته ام و فکر می کنم که احتمالن تو چه بوهای خوبی می دهی ... خودم را می بینم با حدقه ای گرد و دهانی نیمه باز چمباتمه خشک شده ام به خشکی خشت هایی که حافظ می مالید ... خشک شده ام به روبه رو به هیچ به پوچ ... پس خودم را تکان میدهم ... تکان تکان می دهم ... می خزم به کناره های لب تیز قرنیز خودم را از مهره هایم می اندازم توی لبه های دالبر دالبرش درست مثل ریل درست مثل قطار مثل راه آهن ...درست مثل ایستگاه آخر مثل پل بهشت مثل وی و تو که رو به روی تلویزیون هستی ... حبیب اگر صد ناله سراید محبوب بر جفا بیافزاید ... دور دالبر دالبرها دور اتاق می چرخم ... مهره به مهره ... دالبر به دالبر و تو ... تو آن وسط روی همان مبل نشسته ای مرا نمی بینی ... من می چرخم و می چرخم ... می چرخم و می چرخم ... می چرخم و می چرخم درست مثل سوراخ ته پیت حلبی هفده کیلویی پر از آب روغن لادن ... گرداب کوچکی را می سازم که تو را تلویزیون را و پشتش را و لایه ی اول جسم پیازم را با خود به درون می کشد می برد پایین ... غرق ... غرق ... غرق ... غرق عرق از خواب می پرم از مهره ی هفتمم به یکی از دالبرها آویزانم و تمام کف اتاق سوراخی است که انگار تا ته دنیا تا هسته ی مرکزی زمین گود رفته است ... به کله ی میخی که از لبه ی لب تیز قرنیز زده است بیرون بندم درست مثل پاندول ساعت گذر زمان را نشان می دهم ... الان/همین الان سال هاست که ... غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد ... چه آسان می نمود اول غم دریا ...
۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر