گاردلیا به فدرس: کنارم درازبکش ... فرض کن یک دشت ستاره درست مثل خوشه های گندم بالای سرمان است ... باد لای شان افتاده و هی تکان تکان تکان میخورند بعد من تنم بی وزن میشود سبک مثل کاه سنگین مثل کوه ... از زمین کنده میشوم و تا ماه بالا میروم سبک/بی وزن/ خوشحال ... خوشحال ... خوشحال فدرسم ... تو تا به حال مرا اینقدر خوشحال ندیده ای ... من از بالا هی جیغ میکشم و هی تارهای صوتی ام برای قرنهای مستمر برای سالهای مرگین برای روزهای چرکین برای تمام لحظه های غمگین تشعشعات خنده می پاشد ... تو تور به دست میگیری و روی زمین میدوی و هی توی تورت را پرمیکنی پرمیکنی پرمیکنی از خنده از بارش یکریز خنده برای روزهای مبادا برای همه ی روزهای مبادا ...که به دردت خواهدخورد ... گفته بودم که اینطعم رابگذار گوشه ی دلت به درد خواهد خورد ... برای روزهای مبادا ... مبادا که قحطی خنده بیاید ...مبادا که خنده را به آلزایمر بسپارم ... مبادا توی همان خلا گیر کنم ... که مبادا گم شوم همان وسط معلق کم بیاورم ودیگر هیچوقت هیچوقت راه خانه راپیدا نکنم ... و دیگر هیچ وقت روی بنفشه های خطوط دستهایت زایمان نکنم ... که دیگرهیچ وقت خدای بزرگ به خانه برم نگرداند ... که دیگر هیچوقت هیچوقت ... صورت ات را فرو میکنی توی موهایم غرق میشوم توی اشک هایت ... شانه هایت تکان تکان میخورند و ذهن سیالت لای موسیقی فولک اسب هابه دشت پناه می برد... به دشت ... نگاهم مورب میشود و تردید رقم میخورد درست عین رقص گندم ها و باد ... توی دشت ... دشت ... دشت بیابان ها ... و تمام میشوم ... تمام می شوی زیر شماره ها و عددهای شیشه ها ... کامیون /سواری ... شیشه جلو/بغل /عقب ... گم می شوی لای صدای عوام بادرخواست های یکجور روزانه شبانه صبحانه ... آنوقت من کلاغ می شوم و می چسبم به برف پاککن یکی از همین ابوطیاره ها ... تلاش بی وقفه ام برای کندنش برای کندن تو از زمین ... برای تو که فهمیده نمیشوی نه نمی شوی و تلمبار می شود درد روی درد ... درد روی درد فدرسم ... درد روی درد ... وتمام می شویم ... فرض کن حالا یک دشت ستاره درست عین خوشه های گندم بالای سرما ماست ... بالایشان افتاده و هی تکان تکانتکان می خورند ... بعد تن فدرس و گاردلیا بی وزن می شود سبک مثل کاه سبک مثل کوه ... از زمین کنده می شویم و تا افلاک بالا می رویم تا اوریون ... سبک/ بی وزن/ خوشحال ... خوشحال ... بارش یکریز خنده برسرما درمان زمین ... زمین پر درد ... روی م را زمین نینداز فدرسم ... رویم را زمین نینداز
۱۳۹۲ مرداد ۱, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر