به گاردلیا : به ایوان می روم گاردلیا ... به ایوان می روم ... یک دست فروغ را که توی دستم است از کناره های آرنج خونین اش بو می کشم تا از نوک سر انگشت سبابه اش که به سمت بالا می گیرم ... به سمت نقطه ای از توی کمربند اوریون ... تو را خلال می کنم گاردلیا ... لا و به لای دندان هایم ... لای دندانه های دنده دنده ی دنده هایم از آخرین باری که با عشق و مریض می جویدی اش ... ریز ریز ... دندان دندان می کردی مثل دندان قرچه های شب های انگل کودکی ام که تا که بلکه خوب بخوابی گاردلیا ... به ایوان می روم و انگشت فروغ را که تلخ توی دهانم کرده خیس و سیخ بالا می گیرم به سمت اوریون ... به سوی صورت فلکی شکارچی و باد ... باد تو را گاردلیا ... تو را در جهت تیر و کمان شکارچی به سمت اهرام های سه گانه ی مصر نشانم می دهد ... تو را سفت می بندم ... با طناب/با کمربند اوریون دست هایت را به ستاره ی وسط و پاهایت را به اهرم وسط ... تو را نشانه می روم گاردلیا ... تو را ... معلق ... از جایی دور ... خیلی دور ... تو فرض کن از توی یک سفینه ی مادر حالا ... از توی یک سفینه ی مادر ... از پشت یک پنجره ی بیضی و خدای اهورا با مزدای پدر کنارم می ایستد و دست اش را روی شانه هایم می زند ... سه بار ... به سه علامت سه گانه از سه ستاره ی کمربند اوریون تا اهرم های سه گانه و سه بار پشت سرهم می گوید بزن ... زود باش بزن ... د بزن ... پس من تیر را رها می کنم ... از چله ی بازوهایم ... از نفیر هزار پژواک توی پس لرزه های لرزه بر اندام انداز کمانم ... از کمانم را می گویم گاردلیا به گمانم ... نوری از چشم های اهورای خدا و مزدای پدر به پیش می رود پیشاپیش تیرم غرق در لیزری هدایت شونده از قرمز و بنفش ... و تو گاردلیا ... تو ... در آن سوی کهکشان دریچه های قلب ات را در آسمان معلق باز می کنی ... می گشایی ... تمام قفسه ی سینه ات از هم باز می شود سرت مدهوش به عقب می افتد و چشم هایت مست ... من پشت سرت ایستاده ام هر دو دست را از دو سمت شانه هایت به عقب می کشم و زنجیر اسم اعظم را درست به قد دور گردن ات تنظیم می کنم ... تیرم در هاله ای از نور اهورای خدا و مزدای پدر با صدای سفیر تند و بلندش نزدیک می شود ... نزدیک می شود ... نزدیک می شود ... سرخ می شود ... سرخ ... و ... کلیک ... چفت زنجیر را پشت گردنت توی ضامنش جا می اندازم و تو ... و تو گاردلیایم ... تو عروس خوشه های اقاقی می شوی ... دست فروغ از توی دستم رها می شود و می افتد روی زمین ... کره ی زمین دیگر در زیر بارش یک ریز برف مدفون شده است و تو ... تو گاردلیایم ... خنده هایت ... آخ ... این خنده هایت ... نقشه ای با چهار ضردبدر بزرگ به بزرگی چهار ه ی دو چشم توی یک دستم با علامت خانه و تو توی مشت دیگرم زخمی و مست و مریض ... به خانه می رویم گاردلیا ... به خانه ... به خانه ... از روی نقشه ... خدای اهورا توی زنجیر گردنت بال بال می زند گاردلیا ... بال بال می زند گاردلیا ... مثل پروانه ها گاردلیا ... مثل پروانه ها گاردلیا ... خدای اهورا و مزدای پدر گاردلیا ... به خانه می رویم تو صندلی جلو را خوابانده ای و من از اینجا از کنار چشم هایم و از پشت فرمان صورت تو را می بینم با چشم های بسته ات و نور تند کامیونی که از کنار ما ... رد شد گاردلیا ؟ رد شد ... به خانه می رویم گاردلیایم ... به خانه می رویم ... از روی نقشه و با صدای خانم توی جی پی اس و چههههار ههههی دو چشم ... تو چرا هیچ وقت کمربندت را نمی بندی آخه لعنتی ... گاردلیا ...
نکته ی روز : شرها همگی در هوای ملایم آرام آرام می گندند و به فضیلت بدل می شوند ... نیچه
گاردلیا به فدرس: از همین جا شروع می شود که دم دمای ارغوان و بنفشه و خواب و بیدار ... چیزی از توی سرم ... طعمی از لعاب گوشه ی دلم ... رنگی از ته نشین غلیظ زرد و سرخ لاله ها ... یکهو پاشید/جهید ... تلو تلو ... بند ها که دست بند بشوند غرق شدن دارد فدرس ام ... دریاچه دارد فدرس ام ... نیچه و قلپ قلپ دارد فدرس ام ... زمستان اغوا کننده دارد فدرس ام ... بسمل شدن دارد فدرس ام ... مردن دارد مرد من ... گاردلیا که باشی خام می شوی دلت غنج حماقت دوباره می زند ... تن ات کش می آید ... پای ات سست می شود می دانی که چه می گویم ... باید گاردلیا باشی که بفهمی ... بچشی ... منگ شوی ... تلو تلو بخوری و ... آخ ... باز از نو خام شوی ... وابگذاری و بروی ... همه/بقیه را ... بی هیچ پشت سری ... بی هیچ قبل تر و بعدتری ... انگار که قرار نیست این بار تمام شوی و تقدیر معلق ات تحویل شود ... انگار که از دست رفتنی اصلن مثلن نباشد ... وتمام ... و همین خوب است ... خیلی خوب است ... خیلی خوب است که می خواهی حماقت کنی و هی تن ات کش می آید ... کش می آید و هی دلم می خواهد علف های تن ات را بچرم ... مخمل روح ات را بو بکشم ... ضریب هوشی ام پایین برود و لوس شدن اش بگیرد ... غرغرش بگیرد و بکوبد خودش را به ستون ستبر سینه ات ... اشک بریزد یکی یکدانه به پهنای صورت اش ... تو لیس بکشی ... بکشی ... بکشی زیر عبایت ... بچینی درخت درخت بلوط از چشمهایم ... دریا دریا از آبی رگ هایم ... توی ته تهدان تنم تابستان بکاری ... شلیل هندوانه و گیلاس ... تو سهم ات را می خواهی و این اصلن به پدربزرگ ربطی ندارد به موجودی ات محض منطقی معادلات بزرگترین عارف این قرن مربوط است . نقطه. جا خوش میکنم لای جلد قرمزش و خواب اتوبوس و کباب اسکندر و بچه کرگدن می بینم ... شرحه شرحه شهیدم می کنی و فیه مافیه را سما ... نیلوفرها ... ساقه هاشان ... عشق بازی شان ... پیچ که می خورند ... آخ ... قطع شان هم که کنی همانجور پیچ پیچ میان چرخش وچرخش خشک می شوند ... با هم ... با شکوه ... با هم ... چشمهایم تنگ میشوند ... ماهی ریزون اینجا ... دریا ریزونه اینجا ... گاردلیا و فدرس توی تن تب دار پدر بزرگ تعمید می خورند ... چسبناک می شوند .... لنگر می اندازند توی عصاره ی هم ... با هم... از هم ... به هم ... در هم ... آخ ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر