نکته ی روز : شرها همگی در هوای ملایم آرام آرام می گندند و به فضیلت بدل می شوند ... نیچه

گاردلیا به فدرس: از همین جا شروع می شود که دم دمای ارغوان و بنفشه و خواب و بیدار ... چیزی از توی سرم ... طعمی از لعاب گوشه ی دلم ... رنگی از ته نشین غلیظ زرد و سرخ لاله ها ... یکهو پاشید/جهید ... تلو تلو ... بند ها که دست بند بشوند غرق شدن دارد فدرس ام ... دریاچه دارد فدرس ام ... نیچه و قلپ قلپ دارد فدرس ام ... زمستان اغوا کننده دارد فدرس ام ... بسمل شدن دارد فدرس ام ... مردن دارد مرد من ... گاردلیا که باشی خام می شوی دلت غنج حماقت دوباره می زند ... تن ات کش می آید ... پای ات سست می شود می دانی که چه می گویم ... باید گاردلیا باشی که بفهمی ... بچشی ... منگ شوی ... تلو تلو بخوری و ... آخ ... باز از نو خام شوی ... وابگذاری و بروی ... همه/بقیه را ... بی هیچ پشت سری ... بی هیچ قبل تر و بعدتری ... انگار که قرار نیست این بار تمام شوی و تقدیر معلق ات تحویل شود ... انگار که از دست رفتنی اصلن مثلن نباشد ... وتمام ... و همین خوب است ... خیلی خوب است ... خیلی خوب است که می خواهی حماقت کنی و هی تن ات کش می آید ... کش می آید و هی دلم می خواهد علف های تن ات را بچرم ... مخمل روح ات را بو بکشم ... ضریب هوشی ام پایین برود و لوس شدن اش بگیرد ... غرغرش بگیرد و بکوبد خودش را به ستون ستبر سینه ات ... اشک بریزد یکی یکدانه به پهنای صورت اش ... تو لیس بکشی ... بکشی ... بکشی زیر عبایت ... بچینی درخت درخت بلوط از چشمهایم ... دریا دریا از آبی رگ هایم ... توی ته تهدان تنم تابستان بکاری ... شلیل هندوانه و گیلاس ... تو سهم ات را می خواهی و این اصلن به پدربزرگ ربطی ندارد به موجودی ات محض منطقی معادلات بزرگترین عارف این قرن مربوط است . نقطه. جا خوش میکنم لای جلد قرمزش و خواب اتوبوس و کباب اسکندر و بچه کرگدن می بینم ... شرحه شرحه شهیدم می کنی و فیه مافیه را سما ... نیلوفرها ... ساقه هاشان ... عشق بازی شان ... پیچ که می خورند ... آخ ... قطع شان هم که کنی همانجور پیچ پیچ میان چرخش وچرخش خشک می شوند ... با هم ... با شکوه ... با هم ... چشمهایم تنگ میشوند ... ماهی ریزون اینجا ... دریا ریزونه اینجا ... گاردلیا و فدرس توی تن تب دار پدر بزرگ تعمید می خورند ... چسبناک می شوند .... لنگر می اندازند توی عصاره ی هم ... با هم... از هم ... به هم ... در هم ... آخ ...