پلنگ از لبه ی کوه پرید بالا ... روی لبه ی اول صخره و رفت ... خزید توی خانه اش ... توی لانه ی اساطیری پلنگ ... پلنگ خسته بود جای یک گلوله تصویر کلافه ی پلنگ را انداخت توی یک چشم از دو چشم جای خالی جفتش ... پلنگ خسته یکوری نشست روی مبل دو نفره زد به یک کانال ... کانال یک از برنامه های تلویزیونی ... نگاه کرد ... چشم پلنگ ... گوش کرد ... گوش پلنگ ... پرید ... خیز پلنگ ... شیشه ی تلویزیون ... پنجه کشید ... پنجه ی پلنگ ... بو کرد ... شامه ی پلنگ ... پلنگ بلند خندید ... غرش پلنگ ... نگاه کرد ... شنید ... پنجه کشید ... توی برنامه ی حیات وحش ... بو نمی داد ... بویی نمی داد ... بوی جفتش را نمی داد تصویر ... تصویر جفت گیری جفتش با پلنگ ...
نکته ی روز : اگر وجدان خود را تربيت كنيم در همان حال كه ما را مي گزد مي بوسد ... نیچه
به گاردلیا : به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به یک سفر و کرایه ی یک دست لباس غواصی ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به سفر ... به کناره کشیدن از کناره های ساحل پسفیک ... به رفتن ... به رفتن زیر آبها ... به رفتن ژرف شدن در ژرفنای آب ها ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به یک کپسول ... کپسول اکسیژن ... به صدای پیچیدن نفس ها ... حباب ها ... منظره ها ... منظره ها ... آخ گاردلیا ... ماهی ها ... جلبک ها ... اسب ها ... عروس ها ... اختاپوس ها ... هشت پاها ... نه پاها ... ده پاها ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به ژرفنای آب ها ... به یک حضور غول آسای لیز ... حضور حجم لزج ... به یک جفت چشم ... چشم های درشت ... ماهی قرمز توی تنگ آبها ... بهش گفتم : آهای پسر !!! چه بزرگ شدی ... سه برابر قد من ... از آخرین بار که دیدمت ... از آخرین باری که دیدمت توی تنگ دست گاردلیا ... چه بزرگ شدی ... تقریبن سه برابر قد من ... از آخرین باری که مردی توی شوری اشک چشم های گاردلیا ... چه بزرگ شدی نالوتی توی این داستان ... این ماجرا ... دلم سفر می خواهد گاردلیا ... سفر ... یک دست لباس ... لباس غواصی رنت کنم یک کپسول ... کپسول اکسیژن بن مایه ی من از/در این سفر باشد ... آخرین سهم بسته بندی شده ... آخرین حباب ها ... وقتی تکرار می کنم توی چشم ماهی ... ماهی قرمز تنگ آبها/گاردلیا : شوری اشک چشم گاردلیا ... شوری اشک چشم گاردلیا ... شوری اشک چشم گاردلیا ...
گاردلیا به فدرس : پدر همیشه از یک سه پایه می گفت فدرس ... یادت هست ... همان سه پایه ای که تو نشستن رویش ... پدر همیشه از یک جفت دست مطمئن/ زبر/ بزرگ می گفت ... بوی شکوفه ی سنجد می داد تا دست کوچک من توی آن تاب بخورد به طلوع انگور برسد ... پدر بوی زندگی می داد فدرس ... بوی بنفشه بهار که خودش با دست های خودش توی باغچه می کاشت ... قلب پدر عین دفتر نقاشی دوران کودکیم بود ... ساده/ مهربان / وسیع/ رنگ رنگی ... نرم عین ساقه های ترد نسترن ... می شد زیر سایه اش ساعت ها بنشینی هیچ تگرگی خیست نکند ... پرنده افتاد توی گلویم بال بال می زند فدرس ... می بینی ... دختر بانو شد ازهمان روز توی فرودگاه وقتی جفت دست هایم را بخشید به شاخه های انجیر و تو شیره شدی شهد دست هایم ... درست همان روز توی فرودگاه وقتی دیگر به پشت سر نگاه نکردم و توی تکان های تنت گم شدم ... درست همان لحظه همان وقت ... همان لحظه تو عبایت را کشیدی رویم و من منگ و مسخ در تو حل شدم ... پدر همیشه از یک سه پایه می گفت فدرس ... و امروز من باز ریه هایم پر عطر سنجد شد شانه هایم عجیب می لرزند ... عبایت فدرس ... عبایت را بکش روی سرم می خواهم بخوابم ... تا طلوع انگور فدرس ... تا طلوع انگور ... تا خود پدر ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر