پری بال هایش را باز کرد انداخت دور گردنم ... به چشمم نگاه کن ... الان می میری و چیزی از ارزش های یک مرسدس بنز اضافه می شود به بلبرینگ هایت ... پری چشمش را بست یک بالش را حایل کرد پشت گردنم ... می دانی ... مردم دارند سه تا سه تا از روی اون بلندی می پرند ... کتفم را بگیر ... محکم ... محکم تر ... پری از یکی از پرهای یکی از بال هایش یکهو چند قطره خون چکید روی زمین ... یک قطره روی ماه ... یک قطره خورد به خورشید و جیزززی بخار شد و به ابرهای کهکشانی پیوست ... پری یک بال زیر ساعدش بالشتم بود و یک پایش را گذاشته بود روی زحل ... یک پایش روی مریخ ... پری گریه کرد ... خندید و به اسم تشیع جنازه ی من چند مجلس ختم گرفت که همش از شدت پری تباه شد ... مردم سه تا سه تا رفتند روی تخته ی دایو شیرجه می زند پشت سر هم توی استخر خالی ... قدم پس کی به بلندی تو میشه پری؟
نکته ی روز : با دیگران بودن آلودگی می آورد ... فردریش نیچه
به گاردلیا : هر چیز می تواند هر جور شروع شود ... هر جور که می خواهد گاردلیا ... اصلن اهمیتی ندارد ... قصه ها ... کتاب ها ... شعر ها ... فیلم ها و حتی همه ی ماجراها ... همه چیز می تواند هر جور ... هر جور که باشد اتفاق بیافتد و شروع بشود برای یک زن گاردلیا ... اما می دانی گاردلیا ... برای یک مرد توی خانه اش کتاب ها هیچکدام ده صفحه ی آخر ندارند ... شعرها سطرهای پایانی را لاک غلط گیر سیاه کرده و فیلم ها یک ربع مانده به آخرشان برفک برمی دارند ... می دانی گاردلیا ... توی خانه ی مرد داستان ها هر جور بخواهند شروع می شوند ولی ... ولی آخرشان را مرد آن جور که خودش صلاح بداند برای زن تعریف می کند زن هم کیف می کند ... می دانی گاردلیا ؟ در خانه ی یک مرد هر فیلمی هر جور که بخواهد شروع می شود و هر جور هم که بخواهد ادامه می یابد اما ... اما آن فیلم یک ربع آخرش را مرد تلویزیون را خاموش می کند و بقیه اش را هر جور که خودش بخواهد برای زن تعریف می کند آن را تمام می کند ... می دانی گاردلیا ... ماجرا هم هر جور که دلش بخواهد شروع می شود حتی ممکن است هر جور زن بخواهد ادامه پیدا کنند اما ... ولی گاردلیا ماجرا درست دم دمای آخرش که می شود یکهو از دست همه طناب دست شان در می رود و مرد ... مرد ماجرا ... مرد قصه ... مرد توی قصه ... می دانم که می دانی ... همان جور تمام می شود و زن هم گاهی اصلن که کیف نمی کند هیچ گاهی هم همه ی ریزریزه های ریز ریز موهای بدنش از شدت وحشت بر می گردند و نرم به سمت بالا و سیخ ... سیخ می ایستند گاردلیا ... ماجرا گاهی خودش بی هوا ماجرایی می شود از دست بعضی از مردها که مرد باشند گاردلیا آن جور تمام می شوند که او بخواهد گاردلیا ... تمام .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر