پرده ها از بغضی پنهانی سرشارترند نوشت روی یک کاغذ برداشت زد زیر بغلش از خانه زد بیرون تا چند کوچه بالاتر فقط چند کوچه راه بود ... از توی مسیر که نگاه می کرد عکس خودش را تصویر می دید افتاده رنگی توی شیشه ی هر مغازه فکرش را بکنی ... توی یک شیشه از یک سمت کش آمد ... توی شیشه ی بعدی جمع شد ... شیشه ی بعد قدش را کوتاه کرد یک شیشه هم بلند ... سایه اش مثل همه ی کلیشه های بی پدر و مادر افتاده دنبالش ... پرده ها از بغضی پنهانی سرشارترند نستعلیق کرد به چه چهچه قشنگی به کاغذ ابر و باد زده بود زیر بغل کتش تنش ... راستی آخرش نفهمیدم چرا این کت را سرمه ای برداشتم ... رنگ کت آقای بازیان ناظم مدرسه ی بهشت توی وصال شیرازی ... شمس منی کجا روی ... شمس منی کجا روی ... بغضش ترکید ... نشست کنار یک شیشه با تصوری جمع از تصویرش و قدی که هرگز بلند نشد دیگر هرگز و ... بلند شد ... به هر سختی که بود ... تا چند کوچه بالاتر فقط چند کوچه راه بود ...
نکته ی روز : از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم ؟ نيچه
به گاردلیا : ساعت سنگین پدربزرگ را دستم کرده ام گاردلیا ... از همان ساعت های استن-استیل جاپونی معروف ... از همان در قابلمه ای ها ... ساعت پیر پدربزرگ را دستم کرده ام و ... سنگین است گاردلیا ... سنگین ... درست مثل همه ی باورهای نسلم ... مثل این اصالت لعنتی ... سنگین است گاردلیا ... سنگین ... انگار هزار سال است کوک نشده انگار هزار سال است تیک تاک تیک تاک ... آخ این ساعت لعنتی این زمان پیر پدربزرگ ... این باورهای مانده روی دست مان ... روی مچ دستمان ... سنگین است گاردلیا .. سنگین است ... برخلاف ساعتی که تو برایم خریدی ... با همین عددهای دیجیتال ... این همین ساعت سبک ... شیک و ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... مردهای قدیم زمان را ساعت های سنگین قابلمه ای به آنها نشان می داد و همین بود که وقت های اصلی را هم با عطرهای مختلف غذاهای توی قابلمه ی مادربزرگ تشخیص می دادند ... ساعت برایشان بوی خوراکی می داد ... بوی ناهار ... سفره ... می بینی گاردلیا می بینی حالا وقت من ... وقت فدرس را که ساعت کامپیوتری تو به اعداد دیجیتال و حروف دیجیتال نشان می دهند ... یک اس ام اس از تو یعنی صبح شده ... اس ام اس بعدی یعنی اینکه شب شد ... شماره ات که روی صفحه می افتد یعنی بعد از دو روز برگشته ای و وقتی قطع می کنی یعنی ... مردهای قدیم شب ها که می خواستند بخوابند ساعت هایشان را کنار دشنه هایشان ... خنجرهایشان ... شمشیرهایشان ... کنار گیزلیک تیز پدربزرگ هایشان آویزان می کردند گاردلیا و ساعت مفهوم مردانه ای بود مثل کلاه که دست کوچک ترها نباید به آن می خورد بی ترکه ... بی فلک ... بی چک ... بی لگد ... ساعت پیر پدربزرگ را دستم کرده ام گاردلیا ... ساعت سنگینش را ... همان را که تو جلد قرمزش را شب ها روی خودت می کشی و امن می خوابی ... هر شب ... هر شب را می گویم گاردلیا ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر