روحم تلف شد ... چند تکان ... یک رعشه ... یک یا چند ریشتر و چند پس زمینه و یک ... روحم تلف شد ... به طرز یک علف ... یک علف هرز ... روحم شکست ... مثل بادم ها را فرض کن و روحم را بریز لای انبرها ... رحم نمی کند این سوار ... چهار نعل می رود و یک بند که روحم را با خودش می کشد روی زمین ... روحم تلف شد ... به طرز یک علف به شباهت غریبی که با خاطره هایم داری فکر می کنم ... به اولین روزی که دست هایم را از آرنج انداختم روی لبه های میزهای روشنفکری کافی شاپ ها ... این جا ... توی این کوچه ... کوچه ی خاکی و دیواره های کاهگلی یک روح ... روح سرگردان خودش را می کشد به دیوارها و هی می چکد روی زمین ... قرارمان باطل شد ... درست مثل تمبرهای دوره ی محمدشاه و خون آشام های توی فیلم های دختر پسند ... خون جور می کنم برای رگ هایم ... برای رجعت ... برای یک مسیح توی یک صلیب وقتی که مسیح را مصلوب بود ... این عطسه ... این دستمال ... این استامینافون این تب که دارد هی رشته های خاطره های توی حافظه ی کوتاه مدتم را از جریان می برد ... شده ام درست مثل باتلاق درست مثل چند سال پیش و روحم را که روی دستم خوابیده است از کوه های سنندج می برم بالا می دهم دو دستی به همان الهه ای که من را تف کرد روی زمین ... هی جناب الهه با شما هستم ... با خلط آمدیم بی خط و خلط صاف و تمیز برگشتیم خدمت تان ... چیزی نشد ... قابل شما رو نداره ... می شه صد تومن ... ارزون حساب کردم مشتری بشید ... چیزی نبود ... یک قلب ناقابل بود پکید یک دست سلسله ی هخامنشی اعصاب که منقرض شد ... یک نسل که سوخت ... یک جفت چشم که از ته از حدقه خشک شد ... یک دست دهان که متحیر است و یک روح ... یک روح که تلف شد ... چیزی نمیشه جناب الهه ... قابل شما رو نداره ... صد تومن می شه ... ده سنت ...
نکته ی روز : كسي كه دور بين نباشد گرفتار خطرهاى نزديك مى شود ... نیچه
به گاردلیا : توی گل بود ... توی گلاب ... توی مربا ... ظرف عسل ... توی خنده از خنده بود ... از توی بسته های شیک آدمس های خوشبختی ... درست یادم نیست چیزی این روزها گاردلیا فکر می کنم که از توی عکس برگردون پوست یک آدمس خرسی بود ... از کجا خریدم یادم نیست زیاد اما فکر می کنم که از توی یک دکه ی آدامس فروشی گل فروش توی میدان ونک بود خریدمش گاردلیا ... یادت هست طعم خرس های رنگی اش را گاردلیا ... درست مثل ... یادم نیست گاردلیا اما ... اما فکر می کنم جایی همان جاها بود که اولین بار دیدمت ... پشت عکس برگردان یک آدمس ... یک دست گاردلیای صورتی/آبی ... یک دست که از توی دستم دستم را دست کش کرد به دست هایش و ... رطوبت دهان و گرمی پوست بد می چسباند بعضی از طرح های بعضی از آدمس های خرسی را به تن آدم گاردلیا ... حالا دیگر امان از شسته شدن ها ... امان از سابیدن ها ... امان از خراشیدن ها ... امان از گاردلیا ها امان از دست گاردلیا ... گاردلیا ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر