امشب می خواهم ماجرای یک کرم را برایتان تعریف کنم ... یک کرم سفید کوچولوی لق لقو که هی سر می خورد ... لیز می خورد و می رفت لای ورقه ها ... چند دسته کاغذ با نوشته هایی از جنس مرکب های پلیکان که جا مانده بودند جایی توی انبار باروت تحمل این همه فشار و من ... می گفتم ... یک کرم بود ... ریز ... کوچولو ... لق لقو ... ولو ... لای ورقه های خاطره های روز نوشت های من توی یک انبار مرطوب باروت ... شدم عین قدیم های خارج ... یک دستم از کف روی سطح میز است یک دستم با یک انگشت خط می کشد دور خط آن دست روی سطح گرد و خاک کهنه و قدیمی شهر ... آخ یادم رفت بگم ... من پدرم یک آرشیتکته با یک ماکت کوچک از شهر از دوران جوانی جا داده روی یک میز ته انبار خاطره های باروتی ام ... درست مثل یک بشکه ی باروتم ... درست مثل یک بشکه باروت زعفرانی فرد اعلا ... می گفتم ... یک کرم که لای ورقه های خاطره هایم می لولید یک روز خورد به کناره ی سنگی و افتاد روی سنگی و ... یک جرقه ... یک تک جرقه و ... حالا اینجا هستم ... بی کم ... با کاست ...
نکته ی روز : ترحم صفتی ویژه ی صاحبان قدرت است و به معنای فراتر از عدالت ، پایان عدالت ... نیچه
به گاردلیا : حباب های دور سرت گاردلیا .. حباب های دور سرت ... رگه های اشک هایت که از لبه های پلک هایت ... یک مرد همیشه زخمی زنی از جنس بلور آجین شده به دست هایش ... پف کرد این ماجرا ... می دانی گاردلیا ... چند روزی است باز آماس مغزم لبه برداشته ... با لبه های خاش خاشی ... دونه های خوش رنگ خاش ... خاشی و بوی تافتون های لعنتی که تو را اولین بار لای یکی از همان ها به دندان کشیدم لای یکی از همان ها بود که ... حباب دور سرت را برداشتند یک نشانه یک اشاره به یکی از همان حباب ها به انگشت اشاره و ... تق ... توق ... می ترکند گاردلیا ... می ترکند این حباب ها ... حباب ترک خورده ... چیزی مثل یک تابلو از تو محو ... برای افاقه ی حادثه در یک نجات احتمالی ... برای اینکه بپری چنگ بزنی بگیری و بری بالا ... بالا ... بالاتر ... بروی تا صابون ... تا قالب صابون ... تا ... خراش خراش خراشیدن و خراش به خراش خراش انداخن روی سطح صابون از دستت دیگر سر نخورد لیز نخورد لیز نشود صابون گاردلیا ... باور کن این بهترین راه است بهترین درمان است ... گاردلیا ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر