۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

سلیمان کشته شد و جراده درو ...

یک انگشتر داد به من حضرت سلیمان ... انگشت کوچک نه بغلی/کناری انگشت کوچک دست راست بکنم بشوم سلطان ... بشوم پادشاه بیفتم روی تخت ... یک ملحفه که عطر تن جراده را می داد هنوز از آخرین باری که توی آغوش سلیمان مرده بود و یک دست مهره ی شطرنج کریستال آب شده بودند توی ظرف ذوب شده ... جراده ... جراده ... جراده ... چیزی مثل بوی شیره ی تند کاج از لبه ی چوب تخت بلند شد ریخت توی صورتم سه بار غسل تعمید ... جراده ... جراده ... جراده ... ملحفه را جر دادم از وسط ... سه بار ... از سه سمت ... خون توی همه ی ماشین را برداشت دنده ی ماشین به دنده ام ماند ... دنده را به دنده فرض کن ... یک دنده ای جراده ... خیلی یک دنده ای ...  انگشت که کشیدی لای لب هایت تر شد احساس کردم مسیر باد عوض شد ... باور کن ... یک هو خط وسط جاده گم کردم توی خاطره های قصر ... توی همان صندوقچه ی کهنه پلاسیده ی مادربزرگ بعد نور شدیدی زد به زیر چرخ های ماشین ... خودم را به دست بوسه ها سپردم ... بوسه ی جراده ... بوسه ی کژدم زن همسایه که هر روز توی شیشه می گذاشت پشت پنجره آفتاب بجوند ... بجوند این منظره بشود خوره ی روح جراده آنقدر زخم آغوش سلیمان عمیق بشود که ... دنده هایم شکسته اند  ... دنده هایم شکسته اند و این انگشتر لعنتی فکر کنم از لای انگشتم لیز خورده افتاده رفته زیر صندلی زیر صحنه ی تصادف زیر جسد خرد خاکشیر جراده زیر تن ایستاده ی سلیمان کف تابوت ... تابوت آبگینه ... جراده را توی هفته نامه ها روزنامه ها و جریده های آن ماه منعکس کردند خبرش را نوشت انگشتش را لای لب هایش  تر کرد گرفت به سمت آسمان به سمت خورشید ... کژدم های جراره ی زن همسایه هر روز توی شیشه از پشت پنجره همان وقتی که عطر لب و آب دهان زلال جراره پیچید توی فضا مکان زمان سلیمان مست مست زده بوده به کوه ... زده بوده به صحرا ... به دشت ... زده بوده به سیم آخر و یک گلوله ... خلاص ... جراده ... با یک بغل خاطره های سلیمان نبی یک تن مرده که جسد شد از جراده و لای براده های آهن های مچاله  ... سلیمان پیژامه را برداشت از پشت در کمد آمد بیرون چند بار کش پیژامه را این ور و آن ور کرد و گفت : جراده ... بیا این ور ... بیا پیش من ... بیا دختر بیا ... جراده خندید: سلیمان ... این پنجره ی خانه ی رو به رویی را دیده ای ... دیده ای زن این خانه چه کژدم های جراره ای دارد توی شیشه اش می گذارد پشت پنجره هر روز آفتاب  بجوند ذره ذره ... سلیمان خندید ... از کجا باید بدانم جراده جانم آخر ... جراده جان ... جراده خندید ... آخر جای بوسه ی جراره ای چند روزی است که روی/توی لب هایت را بد جور گزیده است سلیمان ... سلیمان مشتش را کوبید روی داشبرد ... بس کن زن ... بس کن ... صدای خنده ی جراده پیچید سر ماشین کج شد پیچید توی خاک انداز توی دست انداز ... توی خاکی دست هایش را انداخت دور گردن جراده و فشاررر ... خورد به کوه  ... جراده ... جراده .. جراده . بیا بیرون دختر بیا بیرون ... بیا پیش من دختر ... بیا این جا دختر ببین لای آهن ها مانده ای ... ببین مرده ای ... نکن دختر ... نکن ... تکه ای از سلولی خاکستری  مغز جراده  ... تکه ای از سلولی با خاطره ای محو از شیشه ای که یک روز بعد از کشتن زن همشایه  لباسش را پوشید ... کژدم را بی هوا به هوای بوسه انداخت روی لب  سلیمان  و همین شد آن روز خط وسط جاده را گم کرد و زد به کوه زد به دره به صحرا به دشت ... لخت لخت ... آخ جراده ... جراده ... جراده ... هوای بعد از ظهر عجیب می گیرد این روزها عجیب ... می دانی ... تحمل این شهر با همه ی زیبایی هایش برای جراده سخت است ... دست خودش که نیست ... از روزی که سلیمان رفت این انگشتر به دست جراده دارد زار می زند هر روز و حتی هر روز  که جراده نگینش را لای لب هایش می کشد با بزاق شیرین دهانش خیسش می کند عطری مضاعف می پیچد توی فضا صدایی غریب  می پیچد به سمت کوه: من آن نگین سلیمان ... من آن نگین سلیمان به هیچ ... من آن نگین سلیمان که به هیچ نستانم که گاه گاه که گاه گاهی که گه گاهی بر آن یکی دست اهریمن باشد ... می دانی جراده ... زن تا وقتی دو دست داره همیشه این احتمال هست آن یکی دستش که توی دست تو نیست توی دست هر آشغالی باشه ... سلیمان این را گفت و به ضرب ... یک ضرب ... محکم تیز تیغ آبدیده یک دست جراده را قطع کرد و همین شد انگشتر لیز خورد و رفت ... رفت زیر صندلی زیر لا به لای آهن های مچاله زیر صحنه ی تصادف سلیمان آن دست جراده را سفت گرفت توی دستش و با اشک همه ی انگشت هایش را خیس کرد ... عطر عجیبی پیچید توی هوا/فضا یک ضرب با فشار تند تیز انگشتر را کرد توی انگشت های نازک و زیبای جراده تو بعد از این ملکه ی ملک سلطنت من هستی ای جراده ی زیبا ... بوی عطر اشک های سلیمان پیچید آغشته شد با عطر دلپذیر بزاق شیرین جراده و بوی گند جسد گندیده ی زن همسایه زیر تخت اتاقش و کژدم که از توی گوش هایش به سختی  آمد بیرون با تکه ای از سلولی خاکستری تویش خاطره ای بود از هر روز  پسرش را می انداخت توی یک دست شیشه ی آبگینه می گذاشت پشت پنجره آفتاب بجود بزرگ بشود بزرگ و بزرگ تر برای خودش مردی بشود ... مرد بزرگی مثل پدرش ... سلیمان ... سلیمان نبی الان چند روز است آگهی تحریمش را زده اند به دیوار بر اثر یک تصادف دلخراش و فروغ هم از وقتی فهمید دیگر تمام شد تسلیتی برای روزنامه فرستاد و البته با اجازه ی مادرش که هر روز او را می گذاشت توی شیشه می گذاشت پشت پنجره و فروغ انگشتش را بر سطح داخلی پوست کشیده ی توی شیشه ی آبگینه می کشید و می گفت کسی هی هر روز مرا به مهمانی آفتاب می برد ... کسی مرا ... چراغ های رابطه روشن بودند ... خیلی روشن  ... زیادی روشن ... آن هم برای سر دردهای میگرنی فروغ ... از همین جا شد شروع کرد به جویدن آفتاب و ذره ذره همین شد عاقبت هوا تاریک شد و سلیمان چشمش درست ندید چراغ های ماشین رو به رویی یکهو از رو به رو زد توی چشم هایش و یک لحظه کور شد ... کور شد و هیچکدام از خوبی های جراده را ندید زد به کوه ... زد به صحرا ... زد به دشت ... زد توی گوش جراده محکم ... با یک سیلی با پنج انگشت که همانند پنج حرف حقیقت ... و کنترل ماشین از دستش خارج شد و ... تصادف وحشتناکی بود تا چند روز دست هایم می لرزید حتی همین حالا ... همین حالا که می خواهم که دارم سعی می کنم همه ی ماجرا را برای شما تعریف کنم ... مو به مو ... ذره به ذره ... آفتاب به آفتاب ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...