گاردلیا به فدرس : از دم دمای صبح هی دلم پیچ می زند ... هی انگاری یه دست نشسته افتاده توی روده هایم و هی چنگ می زند به همه ی امحا و احشایم ... هی می خواهم بخوابم که این دل پیچه های لعنتی بروند و گورشان را گم کنند ... خوب هر وقت که نیستی همین آش و همین کاسه است دیگه فدرس خان ... می بینی؟ می بینی فدرس خان؟ تمام دیشب که نبودی همه اش یک زنی از توی مونیتور سرم داد می کشید ... همه اش روی چروک های دست های نازنین پدربزرگ خط می کشید ... خط می کشید ... خط می کشید ... قصه از اینجا شروع شد که من توی یک جای تاریک گیر کرده بودم جایی که زمان بعد عبورش را گم می کند و هی دور یک عدد ثابت که انگار ساعت هشت شب بود سوزنش گیر کرده بود و هی همان جا مارش می زد ... مارش می زد ... مارش می زد ... من توی یک جای تاریک/ترسناک گیر کرده بودم و یک ساقه ی عجیب پیچکی از نوع سیاه دور پاهایم حلقه زده بود و هی بلندم می کرد به ارتفاع بلندترین تبریزی نیده که روزی توی آرشیو عکس هایت ثبت شد ... ها می گفتم ... بلندم می کرد ... پرتم می کرد از روی بالای سر همه ی باورهایم و محکم مرا می کوبید به پایین ... ته زمین ... گرم باورهایش ... آخ ... تو نمی دانی که این بدن گاه که طاقتش طاق می شود از این دردها چطور به خودش پیچ می زند پیچشی سخت تر از پیچکی از نوع سیاه حتی ... که یکهو از خواب پریدم ... و توی این/همین وسعت عجیب و روحانی تنت پنهان شدم و تو هم هی می گفتی: " نترس دختر ... نترس ... مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا کدام حادثه بدترین رقم خوردن ممکن است؟ نترس دختر ... نترس ... من اینجا هستم..." و تو بودی و پیراهن خوشبویت که عطر کومورهای آغشته به نم جنگل را می داد ... حالا باز دلم پیچ می زند حالم خوش نیست انگار اما خوبم ... انگار می خواهم هی از الکی خوب نباشم که تو باز پنجه هایت را لنگر کنی لای لای به لای تار به تار موهایم و مرا سفت بچسبانی به تنت ... دلم می خواهد هر شب کابوس ببینم و با هق هق گریه از خواب بپرم تا تو زیر عبایت پنهانم کنی و چانه ام را با انگشت هایت سفت بگیری و اشک هایم را لیس بکشی ... چشم هایت برق عجیبی بزند و دهان گرم و مکنده ات را بچسبانی زیر گوشم و باز بگویی: " نترس دختر نترس ... مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا کدام حادثه بدترین رقم خوردن ممکن است؟" بعدش با دست بزرگ و سنگینت پیشانیم را بپوشانی و نفست را با کلام حق بپاشی روی صورتم: " ای پروردگار همه گنه گاریم و جفا کردار تو آمرزنده ای تو بخشنده ای و مهربان ... در قدر و لیاقت منگر در فضل و عفو بنگر ما را ... در بحر غفران غریق کن و در جنت ابها با ملا اعلا رفیق ... تویی رحیم تویی رحمان." و من ... من ... من ... گاردلیایت ... باز مثل هر شب کف دست های تو از دنیا بروم و باز مثل هر روز با اولین اشعه ی "آفتاب" کف دست های تو به دنیا بیایم ...
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر