نکته ی روز : گناه نه! دیوانگی!!! می فهمید ؟؟؟ ... نیچه

به گاردلیا : نمی دانم باز چت شده چرا باز داری اشک می ریزی چرا باز خیسی این اشک های بدمصبت تا زیر چانه ات رسیده نمی دانم چت شده باز گاردلیا نمی خواهم هم بپرسم ... می دانم باز دلت پر است یک کلمه هم بگویم باز بغضت می ترکد از کلمه و غر زدن های شیرینت که از شدت شیرنی وقتی که می ریزی روی سرم تا یک هفته از همه ی هیکل و سر و پا تا مغز استخوانم نوچم ... نمی دانم باز چت شده گاردلیا قصد هم ندارم که بپرسم که چته دختر چرا باز نشستی جلوی من قنبرک کردی آبغوره می گیری ... می دانم آمدی این جا بشینی اشک بریزی دونه دونه قد مرواریدهای غنیمتی نادرشاه از هند که من بپرسم که چته اشک می ریزی باز دختر باز چیت شده ... می دانم که منتظری دختر می دانم اما اما ببین ... ببین گاردلیایم ببین این آفتاب تنبل تر از آنم کرده که من دهان باز کنم و باز نکرده تو هزار من مربای چسبناک غرهای شیرینت را بریزی توی حلقم و من را تا یک هفته ی تمام نوچ قصه ی غصه هایت کنی ... من فقط بی صدا به زیر چانه ات نگاه می کنم به قل قل خوردن چند قطره اشکت ... هی به این ور چانه ات هی به آن ور چانه ات و هی لرزیدن لب پایین با قسمت قشنگی از فک  که به دلخواه من یک روزی تراشش داد ژپتوی پیر ... هی دستمال کلنکست را از این دست آن دست نکن هی یه جوری که توی فیلم های سینمایی مثلن قشنگ محسوب می شود رویت را اونور نکن که نمی خواهی  اشک هایت را ببینم و هی از آنطرف توی دلت داد بزنی : ببین فدرس خان... ببین... ببین چیکارم کردی... ببین واسه ی یه پالتوی آخس آخس قرمز که دوست دارم برام بخری بپوشم با هم بریم آخر همین هفته برف بازی هی یه جور پز بدم که تو انگار دوست پسرم هستی جلو همه ی دوست دخترا دوست پسرای توی برف بازی پارک ... آخه اگه من هی قهوه ای بپوشم هی خاکستری بپوشم همه بفهمند فدرس خان آقامه ... نمی گن آخه اینا خجالت نمی کشن سر پیری آخه فدرس خان ... ببین نمی خری فدرس خان ... ببین نمی خری ... نه گاردلیا قصد ندارم بپرسم  اصلن هم نمی خوام بدونم باز چته باز چرا داری اشک می ریزی گنده گنده قد مرواید های غنیمتی نادرشاه از هندوستان گاردلیا ... نه ... نمی ... خوام ... بدونم ... گاردلیا هم فهمید که امروز روزش نیست خبری نیست ... در مربای شیرین غرهایش را بست و سر نوچ و چسبناکش را گذاشت بین زانوهای فدرس خان همان جایی که تا آن جا فدرس  پاچه ی پیژامه اش را زیر آفتاب زد بود بالا و قلمبه شده بود پیژامش مثل دلچسب ترین و مردانه ترین بالشت دنیا ... قصه ی ما به سر رسید گاردلیا هم همان روز دم دمای غروب به پالتوی قرمزش رسید ...