نکته ی روز : مگذار حقی را به تو بدهند که تو  می توانی خودت آن را به زور بستانی ... نیچه

به گاردلیا : دست گیره ی اتاق را ورق می زنم ... در به در ... پنجره به پنجره ... اتاق به اتاق ... یک ردیف قالی شسته هنوز نم دار کف اتاق پهن هستند اشاره به بوسه ی اساطیری و اصیل پدربزرگ پیر از لب های انابی مادربزرگ و یک طاقچه ... دست گیره ی اتاق ورق خورد گاردلیا ورقه ورقه روی هم پوسیده گی می ریزد زیر چهارچوب غلژ و غولوژ ... بیرون درایستادم با دست های تا مچ توی جینم خم شده ای/خوابیده ای روی زمین  از زیر در برق پوتین مسخت کرده هی می کوبم به در گاردلیا ...  مسخ زیر چهارچوب در خوابیدی براده ها و خرده های پوسیدگی ورقه ی دست گیره می ریزد نرم نرم روی گونه هایت ... من پشت در هی بزرگ می شوم سانت به سانت و تو هی داری ... گاردلیا این اتاق با همه ی متعلقاتش مال پدر بزرگ است ... خوب یا بد ... ساعتی به دیوارش نیست اما زمان ... زمان به طرز وحشتناکی جول و پلاسش را ریخته است به در و دیوار ...  من این جا هستم پشت در تو مسخ پشت دیوار ... من این ور غلژ و تو اون ور غولوژ ... قصه ادامه دارد ... همین ...