لعنتی دارد می بارد یک ریز ... یک ریز کرم های درشت و آب دار دارد می بارد روی زمین امروز از صبح خیلی زود ... کرم های اتفاقی ... کرم های تصادفی ... کرم هایی که حتی من اسم کوچک شان را نمی دانم ... یک نفر یک دستش را از پنجره گذاشت بیرون همه ی آن را تا مغز استخوان خوردند ... شایدشایعه باشه... شایدهم فانتزی ... شاید هم تصور غلط یک شهروند عادی یا شاید دست خودم است که دیگر از امروز صبح زود دست خودم نیست ... حالا آخه این وسط ... دست خودم هم نیست آخه اما ... شاید خطای دید است اصلن یا شاید اغراق به نفع باورهای نا خود آگاه اما صدای تایپی که از روی صفحه ی کی/برد این لپ تاپ لعنتی از صبح زود از اتاق بغلی که هیچ کس توش نیست می آید بدجوری رفته روی مخم ... یک نفر دستش را از پنجره گذاشت بیرون ... همین ... به همین سادگی و یک دست دارد همه ی ماوقع را روی صفحه کلید می کند ... شاید فقط یک رویاست یک خواب یا یک تعریف ساده توی یکی از جلسه های شبانه اما ... امروز از صبح زود آسمان پر از ابرهای سرمه ای دارد یک ریز کرم های درشت و آب دار می بارد روی زمین ... کرم های سبز فسفری ... کرم های قهوه ای ... کرم هایی مشابه کرم های پیله ای پروانه های گوشت خوار و نخوار ... تنم را به سختی می کشم کنار پنجره شیشه را باز می کنم ... یک ردیف از سربازهای لزج با نیم پیله های نیمه کاره روی سطح بدنم را می پوشانند دهانم پر از شایعه پر از باورهای عوام پر از فانتزی های لغزنده/خزنده ... سرم تا توی مغزم پر از رویا می شود صدای تند و سریع و عصبی تایپ از اتاق بغلی همه ی خانه را برداشته و یک جفت بال رنگ رنگی از پشت نخاعم می زند بیرون از هم باز می شود و میل ... میل .. میل به گرسنگی به گوشت ... گوشت تازه ...
نکته ی روز : مگذار حقی را به تو بدهند که تو می توانی خودت آن را به زور بستانی ... نیچه
به گاردلیا : دست گیره ی اتاق را ورق می زنم ... در به در ... پنجره به پنجره ... اتاق به اتاق ... یک ردیف قالی شسته هنوز نم دار کف اتاق پهن هستند اشاره به بوسه ی اساطیری و اصیل پدربزرگ پیر از لب های انابی مادربزرگ و یک طاقچه ... دست گیره ی اتاق ورق خورد گاردلیا ورقه ورقه روی هم پوسیده گی می ریزد زیر چهارچوب غلژ و غولوژ ... بیرون درایستادم با دست های تا مچ توی جینم خم شده ای/خوابیده ای روی زمین از زیر در برق پوتین مسخت کرده هی می کوبم به در گاردلیا ... مسخ زیر چهارچوب در خوابیدی براده ها و خرده های پوسیدگی ورقه ی دست گیره می ریزد نرم نرم روی گونه هایت ... من پشت در هی بزرگ می شوم سانت به سانت و تو هی داری ... گاردلیا این اتاق با همه ی متعلقاتش مال پدر بزرگ است ... خوب یا بد ... ساعتی به دیوارش نیست اما زمان ... زمان به طرز وحشتناکی جول و پلاسش را ریخته است به در و دیوار ... من این جا هستم پشت در تو مسخ پشت دیوار ... من این ور غلژ و تو اون ور غولوژ ... قصه ادامه دارد ... همین ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر