شیر یک نعره کشید نصف جنگل گود شد ... دو تا میل برداشت قد دو تا از درخت های باستانی جنگل رفت وسط گود ... یکی و دوتا ... سه تا و چارتا ... پنشتا و ششتا ... هفتا و هشتا ... نه تا و ده تا ... شیر یک نعره کشید جنگل وارو شد ... چتر شد زیر آسمان بالای سرش دارز کشید کف خاک خانه ... کف جنگل ... شیر یک نعره کشید چند هزار خایه جفت شد ... سفت سفت چسبید زیر چند هزار گلو ... شیر یک نعره کشید ... شیر نعره خشک شد توی گلویش ... توی گلویش مرد ... پیر شد ... جفت شیر ... هوای خوک کشان گراز دران ... هوای پسی کفتار ... کفتار پیر خوک ... گراز ... هوا ... بد هوای پسی بود برای جفت شیر ...
نکته ی روز : تجربه رهایی از ستم تنها در هنر به دست می آید ... نیچه
به گاردلیا : همینه گاردلیا ... زندگی همینه گاردلیا جانم ... همین ... همینی که توی دست های توست ... همینی که توی چشم های بلوطی رنگت ... همین که صبح ها می مالی از ته کاسه ی چشمت باز شوند رو به دنیا ... زندگی همین است گاردلیا جانم ... همین ... همین احساس گلبهی رنگ پشت شقیقه هایت ... همین لب های منقار بلبلی ات ... همین دعاها که مدتی است برایم کم می خوانی ... زندگی همین است ... همینی که مربای به و گل شده چسبیده به شقیقه هایت ... زندگی همین است گاردلیا جانم ... همین که توی دست های توست ... رنگ رنگی است ... اصلن درست خود همین رنگین کمانی است که توی مشت های توست ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر