۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

یا بها الابهی...

گاردلیا به فدرس : رو به باد نشسته ای ... باد بی سامان ... روی ابرها ... بی خیال ... سرت به سر ستاره ها گرم ...  توی جلد قرمز پدر بزرگ  پاهایت را دراز کرده ای ... عطر شکوفه های سنجد پیچیده توی روحت و تو مست ... مست مست ... کسی چنگ می زند به تارهای شکسته ام ... یکهو یک خط سفید خط عبور یک جت ... یک خط سفید بین دو پرنده ... یک عبور ممتد سفید ... صد و ده ستاره ی آن شب عجیب ... درست بعد ازاولین شلیک ... بعد از کارمیلاخ پنجم ... بعد از حضور دیوانه وار فرشته ای  که هی خودش را می کوبید به شانه هایت ... هاله ی  عجیب برفک های دور تنش دور تا دور تو موج می زد و گاردلیایت توی برفها غلط می خورد ... سرت به سر ستاره ها گرم ... می بینی فدرسم ... همان فرشته دوباره خودش را می کوبید به سقف آسمانت و گاردلیایت پشت پرزهای پتو با  طعم  شور خون / اشک ذکر می گفت ... یا بها الابهی ... یا بها الابهی ... یا بها الابهی ... دامنم را پهن کرده ام دور تا دورت  روی کف همین /این "زمین" شاهد رنج ها ... سرت روی دامنم ... سرت روی زانوانم ... سرت به سرم گرم ... ستاره ها را سپردی به پدر بزرگ ... دستت بند دستهایم باز ... این بندهای باز ... روی زمین ... همین زمین زنده ... زندگی می کنیم همه ی همین زندگی  را  با همه ی عطرهایش ...  می شنویم همه ی همین ترانه ها را ...می چشیم همه ی همین  طعمهای خوش را ...  تماشا می کنیم زایش نهنگها و جفت گیری عنکبوتها را ... لمس می کنی/م  من تو را تو مرا  ... دستم را می کشی و می بری باز زیر آبهای گرم و پیر ... درونت دراز می کشم و باز ...دوباره باز برایت شعر می تراشم ... باز تلو تلو ... باز از تو با تو به تو در تو ... باز گاردلیا و فدرس ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...