زیادی برای یک ظهر تابستانی خنک است ... البته این فقط مربوط می شود به اتاق ها و سالن خالی این خانه ... موجود عجیبی با من همراه است ... فکر می کنم حتی دو برابر این مساحت هم برای گنجاندن این حجم  کم است ... به عنوان موجودی که حضور ندارد موجودی که نیست حجم زیادی را اشغال کرده ... با اینکه با هم برخورد نمی کنیم با اینکه به هم برخورد نمی کنیم با اینکه به راحتی از میانش عبور می کنم با اینکه از این هوا نفس نمی کشد با اینکه جلوی هیچ باد یا نوری را نمی گیرد دارد خفه ام می کند انگار دارم با هر بازدم بالا می آورمش ...گاهی فقط دلم می خواهد  بزنم بیرون هرچند پشت سرم مثل سایه میخزد و می آید پشت به پشتم در فاصله ای برابر با اولین نبش کوچه ی پشت سرم دزدکی مسیرم را سرک می کشد اما لااقل اینجا می شود حجم بزرگ حضورش را لا به لای حجم حضور آدمک های خرده ریز  رنگ رنگ به ضرب و زور نادیده گرفت و کمی بی هوا بی هوایش نفس کشید ... گاهی هوای مسموم اما رقیق به هوای پاک اما غلیظ و سنگین ترجیح دارد ... گاهی وقت ها عجیب دلم می خواهد که آبشش داشتم ... گاهی عمیقن دلم می خواهد که  عمیق نباشم ...گاهی گاه گاهی زندگی دلم می خواهد گاهی ... گاهی دلم می خواهد که گاه گاه بلند بخندم ! خب من هم گاه گاهی ... " لطفن مرا مجاب کنید "  این را داده ام برایم پرینت بگیردند که بدم بچسبانند گاه گاهی پشت دروازه ی بزرگ و اصلی خانه ام ... سربازها ... سربازها ... سربازهای شاعر .... من بعلاوه ی من منهای من ضرب در من تقسیم بر من می شود : " دلم برای خانه تنگ است " با چند رقم اعشار که گردش می کنم که با احتساب تو رند بشود ...  خیلی وقت نیست که وقتم ...