صدایم گرفته ... انگار توی حلقم سوهان کشیده باشند ... دو ساعت یک ضرب حرف زدن روح آدم را خسته می کند ... جسم را ... گاهی که زیاد حرف می زنم حالم از خودم به هم می خورد انگار از درون خالی و پوچ می شوی انگار که توخالی و سبک شده باشی و آمده باشی روی آب ... کمی نسکافه توی آب سرد حل می کنم و ... مزه مزه میکنم ... خودم را آرام رها می کنم تا هر طور که می خواهم/د در افکار بی هدف غوطه بخورم/د ... چقدر به این آرامش لعنتی احتیاج دارم ... بقیه ی روز را می خواهم فقط فیلم ببینم و کمی سعدی بخوانم ... امروز دیگر برای هیچ چیز جا ندارم ...
نکته ی روز : آن هنگام که خانه در آتش می سوزد آدمی حتی نهار خوردن را هم از یاد می برد ... آری اما روی خاکسترها آن را پی می گیرد .... نیچه
به گاردلیا : باید آتش روشن کنیم ... اجاق احتیاج داریم ... شب در پیش است و من برای نوشتن به چای تازه احتیاج دارم و یک عالمه اشیاء بیهده دارند روی اعصابم رژه می روند ... به جز یک صندلی که بر مسندت تکیه زده ام ... راستی! داده ام فندکم را برایم تیز کنند ... اول های آخر لبه اش کند شده بود ... می برمت حتی اگر یک روز به آخر دنیا مانده باشد ( لم داده ام پشت گردنم را می خارانم و بعد از یک خمیازه ی طولانی این را می گویم ... )
- مانده ام که دست آخر این همه جمله را چه کسی کلمه خواهد کرد ... آنوقت هم که تازه من نیستم خودم ... به تو اعتراف نکرد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر