آریایی های بد طالع ... آریایی های بی طالع ... آریایی های بی آر ... بی آری ... بی آریا ... دنبال خودم می گردم ... در موقعیت نقطه ی صفر اشغال ... نقطه ی صفر حضور ... در وضعیت پیشا تولد ... دنبال من در من تبارم ... حرف از اصالت نسل نیست ... صحبت از هیچ اصالتی نیست ... سلسله ها و نسل های منقرض ... هیچ کدام از ما ... به هیچ کدام از هم تعلق نداریم ...  به آدمک های توی سیرک می مانیم با آرایش ها و لباس ها و ظواهر عجیب و غریب ... ناگهان دریچه باز می شود و زیر نور نورافکن های خیالی خود وسط سن زندگی می دویم ...  بیش از هر چیز به دلقک ها شبیه شده ایم ... همه ی ما ... هر کدام از ما ...

نکته ی روز : بازیگر فاقد آن حسی است که بازی اش می کند ... اگر آن را داشت از دست می رفت ... نیچه 

به گاردلیا : اعتقادی به صداها ندارم و این خیلی ترسناک است ( حالا  فرض کن که که تنها صداست که می ماند ) سه شنبه شب ها که رادیو آن همه به تو آرامش می دهد به این فکر کن که همه ی صداهایی که در طول روز شنیده ای از بلندگو پخش می شد و تو مخاطب فرضی گوینده بودی ... به این فکر کن که  ... خیلی وحشتناک است گاردلیا ... خیلی وحشتناک ... به من فکر کن وقتی که دارم اینطور و با همین نگاه این متن را به پایان ... فکر کن ... خیلی وحشتناک است گاردلیا ... باور کن ... رادیو را خاموش کن ... می ترسم ... می ترسم ...  خیلی وحشتناک است گاردلیا ... خیلی وحشتناک است ... من می ترسم ... من ...