چقدر واژاه ی پرسونالیتی برای بیان مفهوم شخصیت مناسب است و چقدر این معادل "شخصیت" برای پرسونالیتی بی ربط است! آیا تا به حال برایتان اتفاق افتاده جلوی آینه بایستید و به صورتتان چنگ بزنید به برداشتن ماسکی که خیلی زود دریافته باشیدچهره ی خودتان است؟
نکته ی روز : باد از روزنه ی قفل بر من وزیدن گرفت و گفت "بیا" و لنگه ی در با شگفتی گشوده شد و گفت "برو" ... نیچه
گاردلیا : شب گسی است ... شب گسی است گاردلیا جان ... شرجی و موذی و سمج ... دلم می خواهد همه ی طول امشب را روی صندلی ام روی بالکن بنشینم و حلقه های دود را به نیزه ی سرد بادها و نسیم های شبانه بسپارم ... دلم می خواهد فردا صبح زود به یک مورچه دم لانه اش سلام کنم و تا شب چهار دست پا باهاش برم و برم و برم ... دلم می خواهد یک کلاسور داشته باشم که همیشه (حتی موقع خواب) محکم به سینه ام بچسبانمش و لایش یا فیلم های رادیولوژی جمع کنم و یا نسخه های مهر داروخانه خورده و یا مثلن ... فرقی نمی کند که ... می کند؟ دلم می خواهد به صداهایی که از مبدا صدایم می کنند جواب بدهم ... دلم می خواهد ... (چیزی جایی ریخته باید باشد زمین ... بوی عجیبی می آید گاردلیا ... بوی عجیبی می آید ... تو توی آشپزخانه که بودی چیزی از دستت نیفتاد ؟)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر