دارم می خوانم و می نویسم و با افکار تازه ای دوباره به دنیا می آیم ... حرف های تازه ای دارم که توی نوبت هستند که/برای زدن/زده شدن ...
نکته ی روز : من نیامده ام که هشدار دهنده ی جیب بران باشم ... نیچه
به گاردلیا : نفس بکش حالا ... از لا به لای خرخره ات ... از لا به لای شش ها و ریه هایت از لا به لای انگشت هایت و همچنین تارتار موهایت ... نفس بکش ... باور کن گاردلیا ... فقط هواست ... اکسیژن تازه ... این فقط آفتاب/مهتاب است ... فقط یک گرمای دلچسب ... یک امتداد خنک ... یک تلاقی ... یک عبور ... این یک مقدار بازگشایش است از افق هایی از پیش تعریف شده که من را دارد درست روی/توی کهکشان راه شیری با خودش می کشاند ... فقط دارم از بعد از نقطه ی صفر مطلق آخر انتهای جو حرف می زنم از "خروج از محدوده ی زمین " ... این/آن جاها را می گویم ... من کوشم گاردلیا جان؟ کوشم؟؟ دالی ... اینهاشم ... دیدی ؟ نفس ... نفس ... نفس بکش حالا گاردلیا جان عزیزکم نازم گلم ... من و پاهایم از روی خرخره ات از امروز از خدا/حافظی کرده ایم ... نفس بکش/بده/بکش/بده نفس بده گاردلیا ... نفس ...
گاردلیا به فدرس : آسمان عجیبی دارد این روز خدا ... پر از ابرهای بازیگوش ... پر از پر پرنده ... پر از ذره های سرخوش نور که پشت سپید ابرها قایم باشک بازی می کنند ... پنجره را باز می کنی ... خاطره های آغشته به نمای کودکی هجوم می آورند ..."گاردلیا ... به خاطر تو… "حال عجیبی دارم... نگاهت لبریز از خوابی سنگین است ... تکانت میدهم ... بیدار شو فدرس ... این منم ... روبروی تو ... دست هایم رشد کرده اند ... به طرزی معجزه آسا به دنبال نوازش تن تو ... سرت سنگین است ... تبت شدید ...از این آبی بلند یک ستاره افتاد روی سرت ... درخت ها راز ته قلب را فاش می کنند گوش کن ... به فردا ... قیل و قال پرنده های وحشی ... پر از بوی زندگی ... پر از خوشبختی ... بوی گرم کنگر ... زیر سایه ی درخت انار ... له له خواب و بیدار آفتاب ... پاییز و بوی وسوسه انگیزش ... دالان های پیچ در پیچ ... من زنده ام ... پر از بوی زندگی ... پر از تو ... پر از شعرهای ناتمام تو ... اینجا آخر خط نیست ... به آسمان نگاه کن ... به چشم های روشن خدا ... و موجودی که تو بزرگش می کنی ... روبرویت ایستاده ام ... گرم و زنده ... غم و تب را ... پرش بده ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر