دیروز جایی بودم می گفتند اخوان سهراب و نیما شاعران جدید! بدبخت شاعرها ... بیچاره شاعرها ... شعرهایشان مثل شراب تا چند دهه که خوب جا بیفتند ... شراب های اعلا ... شراب های تلخ ... انگور ... انگور ... تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟؟ برادر مگر آن شراب چند ساله بود؟؟؟
نکته ی روز : اندیشه ی شاعر کسی را می جوید که نظاره گرش باشد اگر چه گاو میشی باشد ... نیچه
به گاردلیا : فرقی نمی کند ... یک دسته جعفری یا یک سوراخ موش یا گروهی از انسان های نخستین که برگ و توشه کرده اند به نیت هفت دریا و هفت خشکی ... فرقی نمی کند گاردلیا ... مهم این است که سرایدار دو محله پایین تر از خانه ی شما دارد هر روز اتاقک کوچک اقامتش را به رنگ هایی با عطر داغ و تلخ ... مهم این است گاردلیا که شعرهایی که دیروز پشت جعبه ی شیرینی فروش های این شهر نوشتم دهان به دهان شهردارهای کوچک چند ده و روستا بالاتر را شیرین تر کرده است ... حالا دیگه اینقدر هی پشت سر هم از من سوال نپرس/ی خوابم می آد گاردلیا .. تنگ گلاب و شکر ... کاسه ی داغ باقالی/گل پر ... پنج رقم شیرینی خانگی ... من ... تو ... ما ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر