نکته ی روز : من رودی هستم راهی پیچ و خمها اما نه به سوی مصب بلکه به سوی سرچشمه ی خویش ... نیچه

به گاردلیا : می توانست از این بهتر باشد ... از این بالاتر ... می توانست از اینجا دورتر باشد ... از این چسبنده تر ... می توانست کش بیاید ... تاب بخورد ... بچرخد ... بگردد ... بلرزد ... می شد گاردلیا ... می شد که تا یک دسته ترکه ی انار ... تا یک گلوله مانده به صبح به صفیر ... می توانست گاردلیا ... می توانست ادامه اش ادامه ی طبیعی دست ها و شانه باشد از عضلات پشت گردن تا همه ی دور تا دور دیوار ... روی بالشت ... پشت صحنه ی تئاتر سال امسال ... بشتابید ... بشتابید ... گیم ایز نات اوور جنتلمنز اند لیدیز ... می دانی گاردلیا ؟ کتابی که می گویی فقط به آخر یکی از فصلهایش رسیده ... آخر این فصل با آخر کتاب دو واقعیت منطبق بر هم نیستند ... پایان کتاب وقتی است که جلد پشت آن را برگردانی روی حجم جمع شده ی همه ی صفحات باقی مانده ی کتاب ... بی حتی یک برگ نخوانده ... جلد پشت زندگیت را خودم برمی گردانم به این سمت ... خودم آخرین نگاه ... آخرین بوسه ... خودم گاردلیا ... خودم ... اما نه حتی وقتی که  یک برگ نخوانده باقی مانده باشد ... هر تار موی سیاهت یک برگ و خدا را چه دیدی شاید یک فصل نخوانده است گاردلیا ... برای من ... برای من ...

گاردلیا به فدرس : سايه ي علف به دندان مي گيرم ... روي زمين بكر ميدوم ... " آفتاب " اشاره ميكند ... دستت را مي كشم ... آخ ... بلند ... قهقهه مي ريزي روي صورتم ... زمين بوي زندگي مي دهد ... بوي چشم هاي پدر ... كه سنگين ومنتظر روي كلماتت مي چرخند ... دست هايت را مي كشم ... نگو تا كجا .. .به آفتاب كه برسيم رد زندگي را از دب اكبر مي پرسيم ... گم نمي شويم ... شك نكن ... فقط كمي پير شده ايم ... رسم زندگي ست اين ... دور تا دور قلب خسته ات را نيلوفر چيده ام ... دستهايم را حنا گذاشته ام ...پتو را تا زير گردنت مي كشم ... لاي همين سطرهاي زوزه كش فكر فردا وسوسه مي ريزد ... قلبم كش مي آيد ... از ستاره هاي قطبي باز راه آفتاب را مي پرسيم ... خستگي در كار نيست ... دستت را مي كشم ... مي دويم ... قهقهه مي ريزي روي صورتم ... چشمهاي پدر بازهم  تن اين كلمات را لمس مي كنند ... گم نمي شويم ... دستم را مي كشي ... می دویم ... عشق مي ريزم روي صورتت ...