نکته ی روز : نیچه .

به گاردلیا :  شانه ات را بتکان دختر شانه هایت را بتکان ... من و دریاچه داریم می خندیم گاردلیا ... دریاچه اتفاقی از دریا افتاد ...  فدرس از نفس افتاد ... می خندیم گاردلیا ... بخند گاردلیا ... بخند ... سیب ... چیلیک یا کلیک نمی دونم هر کوفت دیگه ای  نشون بده  این لحظه ثبت شد ... خط شد ... جاودان ... چرب شد ...

گاردلیا به فدرس : چشم هایم جلوی پاهایم را می بیند امروز ... چه عجیب ... توی این شرجی نمناک از هر طرف صدای فلشر تو می پیچد/می آید ... هی کلوزآپ می شوی  روی این خنده ... روی یخ توی لیوان ... روی بادکنکی سر به هوا به هوا رفتن ... رفتن ... رفتن ... هی از پشت می پری/ می رسی دستت چشم بند چشم منتظر من می شود ...  به سیب می خندم سیب ها به گاز ... توی جیب پیراهنم جایت می دهم شریان می شوی زنده و نفس گیر ... چشمک می زنی و می خندی/م بیشتر به زندگی حریص می شوم ....  موهایم را یکوری ریخته ام پخش هوا به سر شانه ام کود می دهم آب می دهم ... هوا/حوا ... ریشه می زند ... ساقه ... برگ ...گل ...میوه می دهد ...  راضی شده ام / آرام شده ام /  بانو شده ام /  خوشبخت شده ام  ...  های سرباز گاردلیا زمین شد ...  روی تنش همه ی نهنگ ها مادر شدند ... عارف ! بانویت زمین شد ... خاک شد ... دفن شد ... بستر همان هندوانه که طعم تو را می دهد ... دستت لای/توی موهایم ... موهایم بند دستت/ دستبند دور دستت ... دیدی حالا ... دیدی بهشت جای بدی بود ...