نکته ی روز : به راستی که نمی توانستید در نقابی شگرف تر از چهره ی خویش درآیید ... نیچه

گاردلیا به فدرس :  روی یک سکوت جادویی جایت را پهن کرده ام ... پشت پلک های داغت چیزی می جنبد... چیزی شبیه صدای تلق تلق یک چمدان منتظر ... چیزی شبیه لرزش نور آفتاب ... چیزی از  جنس شعر تو ... نیمه تمام ... ذوب می کند ... آه می شود ... تمام می کند ... چیزی در من می لولد ... چیزی ... راستی ...!  فراموش کردم ... کتاب بودا را ... بهانه ایست  تا صدایت کنم ... پنجره را می بندم ... هوای پاییز دزد است ... قندیل های  انگشت هایم ...  پیشانی داغت ... می خوانم : "در پناه دیوارهای خانه ... در ساحل رود ... کنار زورق ها ... در سایه ی سبزینه ی جنگل زال و زیر درخت انجیر ..." نفسهای سنگینت را  شماره می کنم ... تبت پایین آمده ... بی شال و کلاه به خیابان نرو ... گاهی خورشید یخ می زند ...  هوای پاییز دزد است ... آرام بخوابی گلم ... آرام بخوابی ...

آنا به گاردلیا : می فهمم ، سخت است . خودش نمی گذارد بروی بعد می گوید این تویی که نمی خواهی بروی ! رفتن و نرفتن تو فرقی برایش نمی کندها . می تواند هزار بار آن صفحه ی قدیمی " تو ای پری کجایی " را از اول گوش کند . تو با آن دامن سپیدت از کنارش می گذری و می روی . بوی رازقی می پیچد توی دماغش . این را برایش بخوان گاردلیا . باید بداند که همه ی آدمها پری کوچک غمگینی را می شناسند که نه می رود و نه می ماند ! می آید و می رود و هر نفسش ممد حیات است .

به خواب رفتن با تنی خسته

عاشق از خواب برخاستن

ناگهان پی بردن به این که شقایق ها چقدر سرخند .

این نیروی آسمانی چیست

که در برج عاج الهه ی اندوه تو

درون می خزد ؟

حیات کوچک تو . رخت شسته بر طناب .

عطر دیوانه ای به زندگی می دهد . سپیدارها بر این عیش بی کرانند .

شهرزاد ،

با گامهای سبک از باغ بیرون می آید .

تو این چنین شرق واقعی .