همین جا هستم ... دراز به دراز کشیده ام و چند فقره کتاب مبتنی بر این شواهد هستند ... یک : من بانوی شهری هستم که تو پشتش را چند هزار بار گز کرده ای ... دیدی ... ندیدی؟ ... دو: من استعدادهای خاصی دارم مثلن اینکه می توانم چند فقره دفتر را بدهم که هی پشت سرم حرف بزنند که اله است و بله است ... سه : من نشسته ام اینجا ... دراز به دراز شهری که تو هی پشت سرش را پشت سر هم داری به هم/من می بافی ... من اینها را نه که از روی تردید ... نه ... حالا ... یک ... دو ... سه ... بپریم ؟ یوهوووووووووو ... 

نکته ی روز : آن خوشتر که آدمی در نظر خود دیوانه باشد تا در نگاه مردم فرزانه ... نیچه

به گاردلیا : هوای خوبی است ...  این را با حواس پنجگانه ام احساس می کنم ... هوای خوبی است ... چند تکه ایرانیت روی هوا دارند می روند و یک درخت خم شده است که بعد از سالها مادرش زمین را ببوسد ... هوای خوبی است ... تا زانو توی گل شل شده ام و خورشید را که نیست تجسم می کنم ... داغ ... خشک ... روشن ... آفتابی است گاردلیا ... آفتابی است ... این را دارم تجسم می کنم ... هوای خوبی است خب! نگفتم؟ گفتم که دارم اینها را با حواس پنجگانه ام احساس می کنم ... صبح به خیر آقای جنازه! دیشب هوای خوبی بود و شما داشتید از روی پیاده همینجور رو رو می رفتید جلو که یکی از جلوتر از شما را باد با خودش برد ... شما احساس نکردید ... چرا چونکه درست یک هزارم ثانیه طول کشید ... سلام آقای لباس ... شما را هم دیروز که هوای خیلی خوبی بود تمایل به میلی عجیب آورد اینور شهر درست انداخت روی سر عروس ما که داشت از اینجا عبور می کرد ... ببین ... از اینجا ... آره ... از روی همین خطی که افسر آگاهی کشیده است که از اینجا تا اونجا تا دور تا دور عروس ما ... اینجا فقط سه پنجم این شهر از رو به پشت شده و این تصویر را تجسم می کند که هی همش جلوی چشم هام که به به چه هوای خوبی است ... آفتاب است گاردلیا ... آفتاب است ...