نکته ی روز : شاعران به پاکی نرسیده اند و برای فریب مردم جویبارهایشان را گل آلود می کنند تا آن را ژرف بپندارند ... نیچه

به گاردلیا : من یک جزیره هستم و یا حالا مثلن تو اینطور فرض کن که من دارم کف و یا بستر یک اقیانوس را می شکافم و به پیش می روم ... حالا فرض کن که تو یک کشتی هستی یک دهم ابعاد من را به خودت اختصاص بده با تنه ای لوکس و موتورهایی که هی پرسرعت تر می شوند و مثلن آدمهای خیلی با کلاسی نیز حالا تو را فرض می گیریم که همراهی می کنند ... من کندم و همه ی سطحم را خاک و یا احتمالن خاشاک برداشته است و چند عدد درخت هم در چند نقطه ی با صفا مطابق سلیقه ات تجسم و یا حالا مثلن فرض کن ... من به این می گویم قاعده ی بازی ... چیزی که خارج از متن به حساب نمی آید اما حسابش هم از متن سواست ...  بیا گاردلیا ... بیا ... می خواهم کمی بغلت کنم ... سفت ... سفت تر ... بیا گاردلیا ... بیا ... امشب زخم پشت من و خراش های روی صورت تو را بی خیال ... بیا گاردلیا بیا ... می خواهم بغلت کنم امشب ...