نکته ی روز : کاستی به کمال نمی انجامد، اگر برگ ها پژمرده شوند چه سود دریغ بسیار را ... نیچه

به گاردلیا : من حواسم هست ... این را بعلاوه کن با همه ی ترانه هایی را که این شب ها با هم گوش می کنیم ... این را بعلاوه کن با همه ی کتابهایی را که رو به رویمان جفت جفتمان ردیف شده اند ... این را بعلاوه کن با یک چهارم چهارپایه ای که یک پایه اش را داده بودم به ژپتو برایم پینوکیو کند ... این را که یادت هست؟ من را بگو ... حواسم هست ... این را بعلاوه کن با همه ی مواد اولیه ای که روی این ترازوهای این اولین مغازه ی عطاری نزدیک به خانه مان ... این را بعلاوه کن با همه ی سرنوشت هایی که توی یک بسته بندی لوکس فرستادیم که بروند ددر ... این را در به درش ببر به در چند خانه آنورتر پشت اولین در در بزن ... تتق تق تق ... منم ... سلام گاردلیا منم ... این را ... همین یک تصویر را دارم که از رویش می توانم چند کپی برایت بگیرم که بدهی ببرند ظاهر کنند ... باطن کنند ... جفتمان را شش جفت کنند ... موجودی این صندوق را ... چقدر بود حالا ؟ .................. مغلوب این ترانه ها نشو گاردلیا ... مغلوب این ترانه ها نشو ... مستقیم رو به خورشید برو ... برو ... برو ... به پیش ... خداحافظ گاردلیا ... خداحافظ ... فردا صبح زود برایت یک بال حافظ را می گیرم/می چینم ... من اینم گاردلیا ... تو اونی فدرس ... باشه ... باشه ... فردا صبح زود ... فردا صبح زود ... صبح به خیر گاردلیا ... تتق تق تق ... منم ... سلام گاردلیا منم ... این را ...