نکته ی روز : هرکس آبستن فرزند خویش است ... نیچه

به گاردلیا : دیگر از توی این آب تعمید نمی گیرم ... آب های زیر زمینی  ... بوی تند عرق و بوی گند سردابه های گس الکل ... من دیگر از توی این آب تعمید نمی گیرم ... بسه ... سخته ... سپیداری و گفت : خانه ی دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار ... من استشمام شده ام/می کنم ... من ... من ... به رنج عادت دارم ... به درد ... به تماشای تباهی/تباهی خویش/تن ... به این ها عادت دارم ... به این ها ... می دانی گاردلیا ؟ انسان پلی است میان حیوان و انسان برتر ... به قول نیچه ... از قول نیچه ... به همه سلام برسان ... به همه ی این ها ... به من اما گاردلیا ... به من ...