این را دست هایم تنوره می کشند ... این را چشم هایم می گردند ... این را تمام عصب هایم متشنجند ... این را می خواهم ... بدجوری ... به شکل ناجوری ... باید بنویسم ... باید بنویسم ... این را می دانم ... این را می دانم ... فراغ بال می خواهد اما نوشتن ... پر باز می خواهد نوشتن/پرواز ... دل تنگ برای نوشتن خوب است ... زمینه می دهد ... آرام می کند ... متمرکز می کند ... اما دل تنگ نه دلی که از فرط غصه و درد دارد ... دلم دارد می ترکد گاهی این/همه ی روزها ... دلم دارد انگاری می ترکد ... بومب ...
نکته ی روز : هرکس آبستن فرزند خویش است ... نیچه
به گاردلیا : دیگر از توی این آب تعمید نمی گیرم ... آب های زیر زمینی ... بوی تند عرق و بوی گند سردابه های گس الکل ... من دیگر از توی این آب تعمید نمی گیرم ... بسه ... سخته ... سپیداری و گفت : خانه ی دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار ... من استشمام شده ام/می کنم ... من ... من ... به رنج عادت دارم ... به درد ... به تماشای تباهی/تباهی خویش/تن ... به این ها عادت دارم ... به این ها ... می دانی گاردلیا ؟ انسان پلی است میان حیوان و انسان برتر ... به قول نیچه ... از قول نیچه ... به همه سلام برسان ... به همه ی این ها ... به من اما گاردلیا ... به من ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر