دنیا شاید یک لحظه پیش از مرگ من چیزی از جاییش بلرزد و من مثلن چقدر دراماتیک از آن رخت ببندم ... یک وقتی بود که فکر می کردم ایکاش یک جایی از جایی از این دنیا برای من بلرزد ... با خودم فکر می کردم که این غیرممکن است فرق زیادی نداشته باشم در مرگ با موجودات ذره بینی محلول در خاکی که هر روز در آن گل می کردیم و کلی کلبه و جاده ... می ساختیم ... یک وقتی بود که خیلی فکرها می کردم اما حالا ... این چیزها دیگر چه اهمیتی دارند ... مهم این است که من یک مدتی است دیگر بر اثر تابش مداوم آفتاب بر خاکی که در آن محلول بودم سبک شده ام و مثل غبار به هوا/باد رفته ام ...
نکته ی روز : عنکبوتان در زیر صلیب خوش می تنند ... نیچه
به گاردلیا : واویلا واویلا ... یک دسته دارند از آن سو می آیند ... واویلا واویلا ... یک دسته دارند از این سو می آیند ... واویلا واویلا ... من دارم از این سمت می آیم ... واویلا واویلا ... من دارم از این سمت می روم ... واویلا واویلا ... تو داری می آیی ... واویلا واویلا ... تو داری می روی ... واویلا واویلا بیا گاردلیا بیا ... بیا از این سمتی که آمده ایم برگردیم ... بیا گاردلیا بیا ... واویلا واویلا بیا گاردلیا بیا از همین راهی که آمده ایم برگردیم ... راه را که اشتباه آمده ایم مقصد را که اشتباه نکردیم ... بیا برگردیم گاردلیا ... بیا برگردیم ... واویلا واویلا ... مرد سرخپوست هر نشانه ای را می بیند/می بوید ... در/به جستجوی راه ... راه به راه ... واویلا واویلا ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر