تب همه جای خانه را براداشته  ...  چند روز است لعنتی ... دیروز هم که خوب شده بودم شک برم داشته بود که اما باز هم امروز ... تب برداشته است همه جای خانه را ... شاید یک چیزی/یک گیاهی مثلن یک همین الانی بالای یک کوهی دارد توی هوای آزاد تکان تکانی می خورد که اگر من یک پر برگ آن را بجوشانم خوب خوب می شوم ...  اما ... ماه پایین است و باز حجم گل چند برابر شده است ...

نکته ی روز : همه چیز در نگاه خوکان خوک وار است ... نیچه

به گاردلیا : سلام گاردلیا جانم ... سلام ... از احوال ما هم بخواهی خوبیم و این چند وقته را همش نشسته ایم چشم به راه یک ستاره که تازه اسمش هم ستاره نیست ... راستش را بخواهی خسته ایم از دست شما و همچنین از دست خودمان نیز ای زن ایضن ... ملالی هم هست به غیر از دوری شما و اینکه احتمال هم داشته باشد که به گونه ای نامتعارف به هم/به شما نزدیک بشویم مثلن برای چند سال/قرن نوری ... هوا هم خوب است ما را ندارد اما خوب است و من این ها را که می نویسم دارد هی از آن دور می خندد می گوید : ای ای ای ای ...افتادی تو کوزه؟ بعد هم با صدای مهیبی می خندد ... دارد توی حیاط با قیچی باغبانی زنگ زده ی بابابزرگ که الان چند سالی هست که گمش کرده ام/احتمالن توی انباری است/ برگ ها و شاخه های درخت های مختلف/گوناگون را هرس می کند ... می دانی؟ گوشت را بیاور جلو ... آها آره ... بین خودمان بماند حرصش گرفته ... از من ... از تو ... از ... خب گاردلیا جان من بروم این آقا هی دارد صدایم می کند و هی می گوید بجنبید جناب دیرتان می شودها ... بعد هم باز هی هاهاها می خندد ... میبنی چه روزگاری دارم گاردلیایم ؟ راستی برایت سوغاتی هم خریده ام ... قاتی کرده ام لا به لای وسایلم ... می خواهم وقتی که رسیدم خودم چمدانم را جلویت باز کنم ببینم می توانی سوغاتی ها را از/در قاتی وسایل دیگر از هم تشخیص بدهی یا نه! ببین!! یک قراری می گذاریم ... باشه ؟ به زودی ...