این روزها دارم تقاص پس می دهم به همه ... شما هم بیایید توی صف بایستید به نوبت توی صف سهم تان را بگیرید و ببرید تقسیم اراضی ... راستی راستی هم که این دنیا عجب حکایتی است/شده است ... من یک طرف ماجرا هستم اما ... این قضیه هم تاکید دارد که این ماجرا دو طرف دارد ... گیجم ... حالا اگر نوشته هایم هم گیج می زنند بگذارید به حساب "مضاعف" ...
نکته ی روز : فرماندهی بسی دشوارتر از فرمان پذیری است ... کسی که فرمان می دهد ناچار است که قاضی و تاوان خواه و قربانی فرمان خویش باشد ... نیچه
به گاردلیا : من که ایستاده ام که گاردلیا ... ایستاده ام ... نترس چیزی از دستت نمی رود ... چیزی از دست نمی دهی ... از دستم نمی دهی چیزی به دستم بده فقط چیزی ... چیزکی ... می دانم که امروز مثل همیشه نیست نوشتنم ... خودم می دانم که خوب نیست اینی که نوشته ام ... می دانم که ... امروز اینم ... اینطوری ام ... شاید بهتر بود که به توصیه ی آن مخاطب فرضی گوش می کردم و اصلن چیزی نمی نوشتم اصلن گاردلیا ... ایکاش چیزی نمی نوشتم امروز اصلن ... به من این را بگو که چرا/چه شد که امشب بی هوا آمدی؟؟ چرا/چه شد که امشب یکهویی تا این حد آن هم این/آن همه بی وقت/سر وقت آمدی؟؟؟
گاردلیا به فدرس : در عمق خوابی افتاده ام ... آشفته وگیج و منگ ... انگار وصله ی ناجور آسمانم ... چیزی خارج از نظام کهکشان راه شیری ... شیری رمیده و خسته و نعره فرو خورده ... تبعید شده به انزوای آشفته ی آسمان .... با هزار نخ نامریی باز خودم را به کنج و کنار شیرین صندلیت وصل می کنم ... زیر سایه ات آفتاب میگیرم و و منظره ی آسمان و آفتاب و رهگذران ساده ی خوشبخت را تماشا می کنم ... نگاهت سنگین شده ... چمدانت را نوازش می کنی ... لبخند می زنی ...
- بروم گاردلیا ... ؟
- همیشه این تویی که می روی ... همیشه این منم که می مانم ...
ساعت هاست به باران تمام نشدنی و آسمان سیاه اینجا خیره شده ام ... ساعت هاست که سینه پهلو امانم را بریده ... ساعت هاست که دیوان حافظت را نوازش می کنم .. .چشمم به در است ... کلید داری ... منتظر چرخش کلیدم ... دلم را برده ام وسط آسمان ...نذر کرده ام ... فدرس ... به توان بی نهایت ... نیت می کنم ...
ببند ... مرا ... به ... خودت ... زنجیروار ... در ... بازگشتی... ابدی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر