گاردلیا به فدرس : می خواهم از خانه برایت بگویم ... از جایی امن که بهتر از حبابی می تواند همه ی تنت را توی خودش جا بدهد ... توی هر کمرنگ شدنی تو را با همه ی ابعاد خشتی/ آجری/ چوبی مهربانانه در بر می گیرد که لااقل زیر هیچ بارانی خیس نشوی ... چه واژه ی عجیبی ست این واژه ی امنیت که من همه اش این سه بخش را از سر شب هی بخش کرده ام ... سه بخش دل نشین که از روی سر لاک لاک پشت این گوشه می گیرد و می آید درست توی جمجمه ام با تمام خستگی اش می نشیند ... نگاه از روی نگاهم برنمی دارد این چمدان که فدرس خان ... می بینی ... باور کن این چمدان آن دنیا به خیلی چیزها شهادت خواهد داد ... مثلن اینکه "من خودم دختری را به آغوش کشیدم همه ی تنش را چپاند توی پیکر من و لبخندش را بخشید به کلوزآپ یک چلیک ... یا من خودم زخمی فشار ده انگشت اش بودم بهتر از هر کارآگاهی می توانم انگشت نگاری اش کنم روی هر انگشت سوگند بخورم با چه خطوط کج و ماوجی از دل آشوبی فردا روی دسته ام چنگ زد ... یا اینکه چقدر تن خسته ی مرا با این روح خسته ترش به دیوارهای دیارهای رنگارنگ کوبید ... "تو گاهی وقت ها دلت می خواست آبشش داشتی من هر روز دلم می خواهد روی کولم لاک داشته باشم آنوقت به علت حضور همین لاک محترم دیگرهیچ خبری از چمدان نمی شد ... گاهی دلم می خواهد اصلن سرباز نباشم ... صحبت از ضرب و تقسیم نیست ... فقط گاهی دلم می خواهد زیر "یک" سقف بنشینم و برای تن جوجه هایم ژاکت ببافم به هیچ فردایی فکر نکنم ... اما بیبن خوب نگاه کن چاره ای نیست وقتی تو "خانه" نشین شده ای ... من پوتین هایم را واکس می زنم و سلام می کنم به آفتاب سرزمینی دیگر ... حالا دیگر خسته ام می خواهم بخوابم تا نقشه ی جغرافیایم را خواب ببینم ... اما یادت باشد که فلسفه دلتنگی برای خانه نیست وقتی که خانه ای نباشد ... فلسفه دل کندن از حبابی ست که خانه را از تو می گیرد ...
۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر