به گاردلیا : کمرنگ شده ای دختر ... کمرنگ درست مثل همون وقت ها که بچه بودی و از پشت یک بادکنک سبز کم رنگ ... کم رنگ شده ای دختر ... رنگ پریده ی پریده نشسته ای توی باغچه ی کهنه ی پدربزرگ و هی برایم مناجات قلاب بافی می کنی ... سر انگشت هایت هی خونی تر از همیشه زده است به بیرون زندگی ام ... عطر بیژن زده ام نشسته ام کف خاک و خل های کوچه که بیایی مثلن رد بشوی هی من را با انگشت نشان بدهند که مثلن این پسره همونه که ملنگه اونه ... هی صبر کنم کی از این جا رد بشوی ... کار هر کس نیست شناسایی راز گل سرخ ... مرد کهن می خواهد و گاو ... باور کن توی این حوالی ها غرب که زده بیرون از همه جایش اصلن راحت نیست بیست متر آسفالت نشده خاکی بیابی پهن بشی وسطش هی خودت رو بکوبی بقلتونی توی خاک و خل ها هی مثل بچه ها مشت بکوبی که من اول رد بشم تو منو نبینی خیال کنی اون پیرمرده نشسته روی لبه ی پله ی مغازه توی اون یک لحظه نیم نظر که چشم های تو چند دونه ی تسبیح اش افتاد از نخ روی زمین ... یکهو پاره شد گاردلیا ... یکهو ... به وقت لندن همه ی دونه های تسبیح دعاهایم به هزار کرانه روانه گشت یکیش فقط قل خورد اومد جلوی پاهای تو گاردلیا ... فقط یکیش قل خورد و اومد جلوی کتونی های خاک و خلی تو هی دختر هی گاردلیا ... جانم توی بند پیرمرد افتاد به نود و پنج دونه ی گرد و گلی گره خورد مثل همین لعنتی نفسم که به نفست بنده دختر ... همین دستت که بهش از الکی مثلن ندیدمش و تو خودت بندش کردی توی جیبم ... تف به توی روی آنکارا ... تف به توی روی آنکارا ... نخیرم گاردلیا ... نخیرم ...
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر