۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

من که یادم بود اما تو ... تو ...خیلی چیزها تو را فراموش ...

همه ی کهکشان را توی راه هایش شیر و شکر پاش پاشیده اند ... همه ی سیاه چاله چوله ها را ... هی گاردلیا ... هی ... زیبا روی زیبایت دو برابر است ... به دنیا بیا دختر ... فدرس هی دانه زد تسبیح اش را هی مست تر شد هی ... حالا ...  هر بار دستش را می برد گاردلیا ... فدرس می پاشد روی زمین ... هر بار گریه اش می گیرد گاردلیا ... فدرس می چکد از چشم هایش روی زمین ... هر بار فریاد می زند مرتعش می شود فدرس از حنجره اش روی هوا توی فضا می رود می رود تا توی حلقه های زحل می پیچد توی منظومه ی راه شیری توی کهکشان شمسی ... تنها فدرس است که می ماند ... تنها فدرس است که می ماند ... تنها فدرس است که می ماند ... پرنده که مرد گاردلیا فهمید ... تازه ... تازه فهمید گاردلیا ... یک رعشه است همه ی زندگی ... یک رعشه است همه ی زندگی و بعد ... علی خوشحال بود ... خیلی خوشحال بود و از شدت خوشحالی یک راست از بخش زایمان یک زیپو خرید ... فدرس ولی از چند وقتی قبلش قلبش نشسته بود توی زحل و ... همه عمر بر ندارد سر از این خمار مستی که هنوز نبود که تو در دلش نشستی ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...