۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

امسال ...

گاردلیا به فدرس : می دانی فدرس ... شب های صبح شونده مان حرف های زیادی برای گفتن دارند ... حرف هایی که اگر بخواهی کتاب شان کنی تمام تاریخ را پر می کنند تمام سال ها را از بدو آدم و حوا گرفته تا اکنون تا این زمان تا گاردلیا و فدرس ... می دانی فدرس ... اگر بخواهیم این حرف ها را جایی جا بدهیم حجم تمام مسافرخانه ها هم کم است برای خواباندنشان ...  می دانی فدرسم ... اگر بخواهیم این حرف ها را ترانه کنیم و پهن شان کنیم روی تن دنیا باز خدا چاره ای ندارد از آفرینش چند دنیای دیگر ... حالا ببین که چقدر حرف/کلام  چقدر خاطره چقدر من چقدر تو ریخته روی سطح هستی ... حالا ببین که این همه دل دل کردن ها  گریستن ها خنده ها  عاشقانگی ها و  شاعرانگی ها چقدر روح داده به این زمین مرده ... چقدر آفتاب این برکت تابیده به ذره های هستی ... ببین  چقدر قشنگ است ... ببین روحمان با چشیدن این طعم ها چقدر خوشبخت می شود ... ببین  این بند عجیب که دورمان تنیده  ما را چه عجیب تر به هم وصل می کند ... ببین که می زنیم به کوه و دشت و چریک می شویم مسافر می شویم  غریب می شویم توی غربت و  زندگی مان را می ریزیم کف همین دست ها و با هم من و تو با هم می زنیم به جلد قرمز یک کتاب ... ببین ... ببین فدرسم ... ببین که هنوز بوسه نزده روی  پیشانی من از هوش می روم ... ببین که تن ایران که هیچ  تن همه ی قاره ها را می توانیم بستر عشق بازی مان کنیم و توپ خنده و نفس های داغ مان را با تف بپاشیم توی صورت هر که زخم زد ...   ببین باز زمستان در پیش است و دل من دل دل عجیب آن روزهایش را می زند و چشم های تو گرگر اولین هم آغوشی  ... حالا زخم پشت تو و دست من را بی خیال ... ما که حالمان بردیم/می بریم ...  داغ و تپنده  امسال هزار ساله می شویم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...