نکته ی روز : پایان تاریخ چیزی شبیه پایان انسان است، فراموشی محض، بدون دندان، بدون چشم بدون ذاعقه، بدون همه چیز ... نیچه

به گاردلیا: سردم است گاردلیا سردم است ... امروز از صبح زود هی دو تا گوشواره ی گیلاس را هی لای دندانهایم گرفته ام از دم و هی سرم را تکان تکان داده ام سوت عجیبی می زند توی گوش هایم سوت عجیبی ... یادت هست ... من آن شب از راه رسیده بودم و می خواستند که بخواباننم توی یک قبر توی یک گور که به شکل یک مسافرخانه ی کهنه ساخته بودندش از روز اول یادت که هست گاردلیا ... من تازه از راه رسیده بودم و خب حق هم داشتم گاردلیا حق داشتم پیر بودم یادت که هست ... سردم است درست مثل قندیل های روی شاخه های گیلاس باغ های رودهن توی آن زمستان های لعنتی می دانی که ... یادت هست که ... تو جوانی قشنگی داغی تابستانی هندوانه طالبی و شلیل ... تو گرم بودی گاردلیا گرم ... تو کرچ کردی خودت را روی تن سردم روی عضله های پیرم روی کهولتم تو مرا زنده کردی و بخشیدی به کناره های نیده به کوه ها و دره های رنگ رنگی به کوچه باغ ها به خیابان های سنگ فرش به یک تهی که صفر شده و از تویش یک عالمه روز یک عالمه آفتاب یک عالمه زندگی ریخت بیرون تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا ... امروز چند شنبه است گاردلیا ... توی سالن فرودگاه که بودم یادم هست که روی جلد قرمز یک هواپیما نوشته بود سال یک هزار و دوهزار و چند ... راستی گاردلیا راستی چه سالی هستیم گاردلیا ... صدای خروپف کوه پیچیده توی پژواک های گوشم و یک پرنده که اسمش را بچه ها گذاشته اند عقاب نقاشی دارد قوقولی قوقو می کند توی سرم گاردلیا ... من سردم است گاردلیا من پیرم تو چه جوانی چه داغی چه خوبی ... تو می بخشی مرا گاردلیا ... تو می بخشی مرا ... مثل همیشه گاردلیا ... مثل همیشه ... من خیالم تخت است ... تخت تخت دختر تخت تخت دختر ... می دانم گاردلیا می دانم ... می بخشم فدرس خان می بخشم ... می دانی که می بخشم فدرس خان ... می دانی ...