نکته ی روز : در این آشیانه عقاب ها برای من خوراک می آورند ... نیچه

به گاردلیا : می دانی گاردلیا ... فرض کن که ایران یک بستر بود پهناور ... بستر عشق بازی مان ... فرض کن که تو پشت سرت را می گذاشتی توی دامنه های البرز و با پاهایت شلپ شلپ توی حوض خلیج پارس بازی می کردی ... فرض کن من یک دستم/کف دستم را گذاشته بودم روی کف دشت های خراسان و یک دستم/کف دستم را گذاشته بودم روی لبه های مرزی کردستان ... فرض کن که من چمباتمه زده بودم رویت و از آن بالا از توی آسمان ایران به توی چشم هایت خیره  ... مثلن فرض کن که تو هم از شرم گونه هایت مثل شقایق های پلور سرخ شده و هم روی لب هایت مثل لاله های اطراف هشتگرد لبخندی دارد از شدت خوشحالی شهید می شود ... فرض کن که توی دلت دارد چیزی مثل دریاچه ی نمک قم شور می زند و فرض کن که من چشم هایم مثل آفتاب خنک و تند یک دی ماه آبی برق می زند ... می دانی گاردلیا ... می دانی ؟ فرض کن یکهو آسمان روی سرت به طرز دلچسبی خراب می شود و فرض کن که بستر عشق بازی مان/خاک ایران زیر دلهره ها و دلخواستن ها و دل بریدن هایمان هی غنج می رود ... می لرزد ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ فرض کن که ایران ... همه ی ایران دشت و بستر عشق بازی مان است و فرض کن که من هی چنگ می زنم توی تن کویر لوت که قلبت را از سینه بکشم بیرون بیندازم بالا توی آسمان و شلپ! بیفتد توی تنگ آب خزر بالای سرمان ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ فرض کن که بیدهای مجنون توی پارک لاله ی تهران شده اند موهای بلند تو و فرض کن که تجن شده است رگ گردن من آبی و آبی فرض کن که تو هم اصلن توی شعرهایت هی نمی گویی که چرا نگاه نکردم چرا نگاه نکردم چون از بس که نگاه کرده ای چشم هایت مثل تالاب انزلی داشته به چشم هایم خشک می شده ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ فرض کن که من بهبودی پیدا کرده ام درست مثل ارگ بم که دارد تعمیر/ترمیم می شود از چندین ریشتر زلزله ی مشکوک و فرض کن که تو داری هی چنگ می زنی ابرهای زیبای بالای گردنه ی گدوگ گردنم را و هی پاهای ملتهبت را می کشی/می کوبی به کناره های بندر داغ بوشهر شهر اولین عکاسان ایرانی ... فرض کن که من سرم را برده ام زیر تبریزی های تبریز زیر گردن گربه ی مست ایران و هی پشمک ها و باقلواهای آذربایجان را لیس می کشم ... فرض کن که تو دهانت را مثل آتشفشان دماوند باز می کنی و من از آن بالا از آسمان شهریور یزد مثل یک اژدها آتش می ریزم توی دهانت ... می دانی گاردلیا ؟  می دانی؟ فرض کن قلب من شده قلب ایران شده شیراز و هی می خزد لا به لای سی و سه پل اصفهان دلت ... فرض کن که من وحشی شده ام درست مثل گرگ های هار و با غیرت چهارمحال و بختیاری درست مثل شیرهای منقرض لرستان و پلنگ وحشی هنوز زنده و درنده اش ... فرض کن که من تن شرجی جنوبیم افتاده روی تن لوت کویریت و ... آخ آخ دارد می بارد بد جور هم دارد می بارد گاردلیا ... آخ آخ گاردلیا فرض کن ... جان فدرس یه کم فقط یه لحظه فرض کن که من افتاده ام دراز به دراز کنارت شبیه چیزی به بلندی و دراز به درازی زاگرس فرض کن که توی لب ها و دهان من پر از دونه های خاک و صخره و ریشه و جاده است ... فرض کن که لای موهای تو پر از باقلوا و پشمک و میوه های کاج و بوته های گس گز و فالهای حافظ شده و تیله های بچه های شیطون بلوچ ... می دانی گاردلیا؟ می دانی ؟ فرض که نه ببین گاردلیا ببین ... من به پهلو یک وری کنارت دراز کشیده ام و دستم را زده ام زیر گونه ی چپم و به توی چشم هایت نگاه می کنم وبا دست راستم شاخه های نارس گندم را گرفته ام زیر سینه هایت که شیرشان بدهی ... فرض کن که ایران از عشقبازی من و تو پر از برکت است پر از باران است پر از سر سبزی آبادی هیجان و خوشحالی است ... فرض کن که ما ... من و تو ... این همه نفس نفس که زدیم ... این همه پا که کوبیدیم و به هم که پیچیدیم فرض کن که خون از دماغ هیچ کسی هم که نریختیم هیچ نفس هم دادیم و چیزی شبیه یک قلب تپنده شدیم برای همه ی ساکنان این/اون خاک و دیار ... فرض کن که ما ... من و تو اونقدر نرم آهسته به هم آمیختیم که مبادا که ترک بردارد چینه دان تنهایی هیچ کس ... فرض کن که گاردلیا ... فرض کن که ایران ... خاک ایران ... همه ی ایران بستر و تن عشق بازی ماست ... ما ... من ... تو ... فدرس و گاردلیا ...