سرم درد می کند شرایطی حاکم شده نمی دانم انتهای این ماجرا کجا ختم می شود ... حالا قصه از کجا شروع شد؟ شهروند یک شهر شهید پرور را به رگبار بسته بودند یک مشت هسته ی خرما کنار یک جوب ریخته بود روی زمین ... چند روز بعد از ماجرای گلوله توپ بستن من همان جا تصادفی رد شدم جیبم را از یک مشت هسته خرما پر کردم هر جیبم این هوا بعدش بعد از ظهر شد ... خون پر شد توی دستمال جلوی دماغ از پیشانی چند قطره رگباری ریخت روی سطح آسفالت قلبم تپید ترسیده بود ... سرم درد می کند این چندتایی که قرص خوردم دلم را قرص کرد قلبت را به من قرض می دهی ببرم سرچشمه سرسبیل بدهم یک دوتایی جوش بیندازن زیر پایه هایش مسگرهای هنوز توی حجره های قدیم ... شعبده باز یک داد کشید به شعور خرگوش بدجور توهین شد ... گردنبند خرما انداخت گردنم چهار پایه را زد انداختم زمین تف نفرتی عظیم ... کاش کاشتم توی باغ ناامید ...
نکته ی روز : شاید چشم هایم ضعیف شده باشند اما هرگز بینایی ام را از دست نداده ام ... نیچه
به گاردلیا : این نور شدید تمام می شود ... آرام می شود ... ملایم می شود ... نرم می شود ... گرم می شود و بعد یکهو چشم هایت را باز می کنی و می بینی/خوب می بینی ای وای آخ ... نور چشمت ... عزیزت را از دست/با دست خودت از دست داده ای ... ببین گاردلیا ... ببین ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر