پشت سر هم حرف می زنند ... دارند همش وروره ها را جادو می کنند ... اجی مجی لا ترجی ... اجی؟ مجی؟ لا؟ ترجی؟ که چی؟؟ هان؟؟ که چی؟؟ که چی که هی پشت سر هم حرف می زنی این که هیچ چیز باعث نمی شود که سکوت کنی اینکه هی مثل وروره ی جادو داری هی جمبلم می کنی؟ ... با سرعت نور سقوط می کرد و من هم هی پشت سرش می رفتم پایین و پایین تر ... همینجور ... همینجور ... همینجور ... ولم می کردی ... ولم می کردی ... سقوط ... سقوط ... سقوط ... ببینم چی داری توی جیبت؟ هان؟ اون ... آره اون جیبت ...
نکته ی روز :من از این دیوانه و از این شهر بزرگ هر دو بیزارم چرا که نه اصلاح می شوند و نه بیشتر از این تباه می شوند ... نیچه
به گاردلیا : قسمت من را کنار بذار .... یک گوشه ... یک کناری بگذار ... من را یک کناری بگذار ... یک گوشه/کناری بگذار ... من را گاردلیا قبلش/حتی شده یک لحظه قبلش کنار بگذار/یک گوشه ای/کناری بگذار ... من را گاردلیا ... من را ... قسمت من را کنار بگذار ...
پهلوی شه آمده ای مات شو
مات منی مات منی مات من
بس کن ای دل چو شدی مات شه
چند ز هیهای و ز هیهات من
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر