درخت ها به جایی بند می شوند و ریشه هایشان را پخش می کنند پلای هر جا در گستره ی خاک ... ما ریشه هایمان را بند می کنیم به جایی و خودمان پخش می شویم پلای هر جا ... در گستره ی این خاک گرد و کره شده ...  از ریشه هایمان دور می افتیم ... دور ... دور ... دور ...  درخت ها اما ریشه هایشان را می فرستند به جاهایی دور ... دور ... دور ... می فهمید؟ خیلی فرق است بین و فی ما بین این و آن ماجرا ...به شاخ و برگ های خشک مان نگاه کن با این تنه ی تکیده که داریم آن آنوقت ... می فهمی که چه می خواهم بگویم ... آنوقت ...

نکته ی روز : هر گاه که پنج کس از شما گرد هم آیند همواره کار ششمین را یکسره می کنند ... نیچه

به گاردلیا : می توانم قسم بخورم ... به استناد موادی که از پشت شیشه هی سرک می کشید ... می توانم قسم بخورم ... به استناد همه ی مواد و ماده هایی که رویم به دیوار هی می خواهند می گویند ـ البته با همان تاخیر همیشگی ـ که این جا اصلن حرف و یا حتی بحث بر سر یا روی آن چیزهایی نیست که یک عمر با استناد به مواد و یا ماده های آنها روی کتیبه ها به دیوار ... می دانی گاردلیا من می خواهم بگویم که حالا می توانم قسم بخورم ... شواهد و مدارک هم دارم ... پشت شیشه یک سرک هست که همینجور کشیده مانده/می ماند حالا کتیبه هایی هستند که رویشان به دیوار سیاه نشده ـ از این بالاتر ؟ ـ این جا دست هایی هستند که سمت چپی آنها از کتف به کناره ی بالای یک تنه ای وصل است که دیروز ـ چه عجب/عجیب ـ تنگ تنگ تنگ ماهی را که توی آسمان است به بغل گرفته بود ... دیروز همینجوری از الکی یک خدای تازه زد و ... به دنیا آمد ... فکر می کنم دنیا را خلق کرده  ـ با همان تاخیر همیشگی ... البته ـ ... اینها را گفتم گاردلیا اما حواست باشد که بار آخرت باشد که وقتی دارم نگاهت می کنم دستت را از لای پنجره برمی داری ...