چه چیز زیباتر از دادن خبر به روز شدن در وبلاگها به همدیگر در این روزهای همه شب؟ چه چیز زیباتر از اینکه کسی "می نویسد" و می آید و به تو می گوید که به روزم؟ تعجب می کنم که بعضی ها شاکی می شوند و حتی تذکر می دهند که در " وبلاگ من!! "فقط نظرتان را در مورد" کار من!! "بنویسید و "خبر به روز رسانی" ندهید! نمی بینید چه حال و روزی داریم ؟ نمی بینید که هیچ روزنه ای ندارند کسانی که می نویسند برای گفتن اینکه " من نوشته ام !! " ٬ " من می نویسم " ٬ " من زنده ام " ؟ نمی بینید که هیچ رسانه ای باقی نمانده که یک نوجوان که " می نویسد" بگوید که "می نویسم "؟ فکر می کنیم که این وبلاگهای ما مگر کجاست ؟؟ چه نقطه ی بی نظیری در این وانفساست؟ مگر وبلاگ های ما عرصه سیمرغ قاف است؟ بس کنیم این خود بینی های مضحک را ... دلم می خواهد هر کس و از هر جا ... هر جوان ایرانی که به روز می کند منت به سر وبلاگ های من بگذارد و صفحه ی نظرات من را با کلمات این روزها متبرک "به روزم " آراسته کند ... گاهی واقعن تعجب می کنم که هنوز بعضی ها واقعن نمی فهمند که در چه وضعیت و موقعیتی هستیم ... من "به روزم" آقایان ... من "به روزم" جمع کنید این بساط شب پرستی هایتان را ...
نکته ی روز : خود شما باید چنان در کردارتان نمود یابد که مادر در فرزند خویش/ به این بیان فضیلت را بشناسید ... نیچه
به گاردلیا : دارم انگار بزرگ میشم گاردلیا ... دارم انگار نه انگار ... دارم هی جفت های این ماجرا را جفت می کنم آن هم درست از روی بورداها و الگوهایی که ... بگذریم گاردلیا ... بگذریم ... این قصه ها تمومی ندارن که ... من کارم را کرده ام ... زمین های امسال را به روش های کهنه ی بابابزرگ شخم زده ام ... من هنوز سر پیچ های سر سیلندر این تراکتور را حتی یکبار هم باز نکرده ام جناب ... لطفن قیمت مناسبی پیشنهاد بفرمایید ... سر دفتر کل اینجاست گاردلیا ... دارد این برگه ها را هی امضا می کند ... هی گاردلیا ... هی ... من همه ی زمین های امسال را با پنجه های بابابزرگ شخم زده ام ... داده ام از قبل بدهند خشکش کنند ... نه گاردلیا ... نه ... من را داده ام بکارند امسال گاردلیا ... محصول امسال را داده ام بدهند به پسرم / با یک جفت پیرجامه که دادام راه راه بدوزی به خیک تپلش ... سه یا چهار بار ببوسش از طرف های من گاردلیا ...
گاردلیا به فدرس : بوی عجیبی می آید ... بوی پرسه ی جوهر و کاغذ ... به سایه ام که روی زمین افتاده نگاه می کنم ... سایه بزرگتری روی سایه من سایه انداخته ... "تماشا" می کنم ... کافی ست این در را باز کنم ... کافی ست از پله ها پایین بیایم ... چقدر ساده می شود خوشبخت شد ... چقدر ساده می شود چیزهای گم شده را پیدا کرد ... ترسو شده ام ...می بینی ...؟ به گلدان خوشبخت تو می نگرم ... برگ های پر آب و خیس ... برگ هایش مثل انگشتای تو ... زنده و محکم و پر خون ... چه دیوانه با قلم می رقصند ... کلام سایه ها عجیب و مرموز است ... گاه تسلیم و آرام ... گاه سر کش و عاصی ... ته قلب سایه ام می سوزد ... صدای خش خش کاغذ می آید ... چراغ را خاموش می کنی ... سایه ها خسته اند ... کمی بخوابند ... ته روحم رسوب می کنی... سنگین و عمیق ... چشم هایت می خندند ... صدای خش خش کاغذ می آید ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر