درد باران دارم ... هیچ کس نمی فهمد ... باران دلم می خواهد مرد!!! این همه آسمان خالی آفریدی ... این همه ابر توی دلش پخش و پلا ... این همه دریا ... به این دلی که چپاندی توی دلم ... به این کناره های پنجره ام ... به این "من" که بین و لا به لای روزهایت می ساختی یک نگاهی بکن که ... بدت نمی آید؟ خب به من هم هست این هستی نیست؟ هست ... ببین منو ... نگاه کن ... دلم باران می خواهد ... چترم دست دوم است و خوب هم جمع نمی شود ... دردسر است ... این جایی هم که هستم که ماشین ندارم ... درد سر است خب اما من دلم ولی باران می خواهد خب ...
نکته ی روز : هوا گرم است ... باید آب را تشنه کرد ... نیچه
به گاردلیا : تو می توانی ... می دانی که می توانی ... می دانی ... می خوانی ... تو می فهمی ... تو می فهمی که می توانی ... تو گاردلیا ... تو ... تو می توانی ... ببین ... به این روزها نگاه کن ... اینکه تو کجا باشی اصلن مهم نیست ... اصلن این بحثی نیست که قابلیت اجرایی داشته باشد توی میان پرده های ما ... ببین ... این اصلن مهم نیست که ما کجاییم ... مهم این است که چگونه آنجایی هستیم که هستیم ... مهم این است گاردلیا ... مهم این است نه این که تو کجا هستی و من به کجا می روم ... این که من این جا هستم میان گرگ هایی رنگ به رنگ تر از هر رنگین کمان که هفت رنگ را با هم رژ کرده اند روی لبهایشان و یا اینکه تو آنجا هستی درست وسط ستاره هایی خارج تر از هر منظومه ای شمسی یا ... نه گاردلیا ... نه اینها مهم نیستند ... این که ما ... من و تو ... کجا باشیم اصلن مهم نیست ... مهم این است که چگونه باشیم ... من دارم می روم شام بپزم ... یعنی می روم که به پس مانده ی شام دیشب یک تخم مرغ اضافه بشکنم ...
گاردلیا به فدرس : دم عجیبیست ... گاهی دل آدم مثل درز پنجره ای می شود که انگار سال هاست آنرا باز نکرده اند ... امشب چند دقیقه به احترام تو به دودی آسمان خیره شدم ... شام امشب تخم مرغ ... با پس مانده ی لقمه ی آخر تو ... من که از پشت این پنجره خیره به دست های مهربان توام ... این پنجره و دلخوشی کوچک بزرگ بزرگ بزرگ گاردلیا ... انگشت هام قبل از بستن چشم به دهان تو دوخته اند ... یک اشاره کافی ست ... از این کهکشان ستاره ی تو مرا بس ... من روی تمام رنگین کمانها را پرده ای از سیاهی عنبیه ام می کشمممممممم ...
راستی اسم درخت تو سدر بود و مال من شاه بلوط ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر