تا به حال به سرتان زده است روی یک کاغذ کاهی نقاشی کنید شعر بنویسید؟ آدم را جو می گیرد ... نه؟ حالا فرض کنید که با خودنویس بنویسید و یا حتی چرا که نه! یک پر عجیب عقاب و یک شیشه دوات از دوده ی طبیعی ... آدم را جو می گیرد ... نه؟ حالا فکر کنید خیلی غمگینید ... مثلن خیلی دوستش دارید و اصلن این را نمی فهمد ... تریپ برتان می دارد ... نه؟ حالا فرض کنید که ... خیلی خوبه نه؟ هی فرض کنید هی احساس کنید ... هی توی خودتان با خودتان ور بروید ... هی ... هی ... آره ... دارید دیوانه می شوید ... نه؟ حالا با خیال راحت فرض کنید شوپنهاور هستید ... کی به کیه ... نه؟
نکته ی روز : از زمان کپرنیک به بعد انسان از مرکز جهان به نقطه ای مجهول می غلتد ... نیچه
به گاردلیا : به شوخی گرفته ای ... نمی دانی ... من این روزها اصلن در باب شوخی با هیچ کسی نیستم ... فقط دارم از آن روی خودم به اضافه ی آینه از همان رویم صورتم را کامل می کنم ... دوتا سمت راست گاردلیا ... دو تا سمت راست ... یادم می آید یک باری بود که من مدتهای مدیدی داشتم روی عناصر متشکله در بطن هستی و احتمال ورود عناصر بیرون محیطی به محدوده ی جهان کیهان در برابر و چند چیز دیگر منجمله داستانهای هلتفی کوچولو و محسن اینا فکر می کردم ... دوران خوبی بود گاردلیا ... دوران خوبی بود ... حالا بگذریم ... همه ی آنچیزی که می خواهم به تو بگویم این است که تو این روزها را به شوخی گرفته ای ... نمی دانی ... به مخشوش بگو که یک شانه ی من خالی است هنوز ... سمت راست ... خیالش تخت ... خواب گاردلیا ... خواب ... دلم می خواهد بخوابم و بقیه ی ماجرا ...
گاردلیا به فدرس : یادت هست ؟ آن قاصدک های سپید ... قاصدک های سر کش دیوانه ... هنوز حرفم تمام نشده ... خودشان را از لای انگشتانم می کندند و به سویت ... با ریزش ذره های نور گوشه ی اتاقت قاصدکی کز کرده را می یافتی ... گاهی تپل و پراز پر ... گاهی نیزه ی باد بی پرشان کرده بود ... با این همه پر می کشیدند و می آمدند ... جسور و پر طاقت ...قاصدک ها هم مثل فرشته ها هستند ... با چوب جادویی خود فقط آرزوهای دیگران را بر آورده می کنند ... خودشان بی آرزو مانده اند ... اصلن یادشان رفته که آرزو کنند ... ! دانه های گندم نذر کرده ام برای کبوترها و نانواها ... روی ایوان منتظر قاصدکی باش ... پر از پر ... برایت لبخندی از من آورده ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر