گاردلیا به فدرس : گوش هایم بیدار است و تمام صداها را می شنوم ... تیک تاک یکنواخت ساعت دیواری ... صدای جیرجیرک ها ... صدای کش و قوس تو ... صدای چرخیدن چرخ دوچرخه ی دخترک ... صدای بغ بغ کبوترهای پشت پنجره ... بوی شیرینی می آید ... بوی رخت نو ... بوی عید خانه ی مادربزرگ ...  بیدار شو ... بیدار شو ... ببین ! گرگ و میش سینه ی سحر ... یا تیغ کش پهنه ی غروب ...؟ بیدار شو ... ببین فدرس ... ! ببین ... ! ما گم شدیممممممم ... گمممممممم ... ایستگاه چندم بود ؟ یادم نیست ... اتوبوس حرکت می کرد و سر تو روی شانه ام تکان می خورد ...  پیاده شدیم ... ایستگاه چندم بود ...؟ وسط دار قالی ایستاده ام ... دار دار دار می زند ... پیاله به دست وسط نقش قالی ایستاده ای ... وسط گود زورخانه ... یا هو ... یا هو ... یا هو ... گاردلیا راز عجیبی را کشف کرده ... هیس ...! پشت کوه ها شهری ست ... با مردمان پشت کوهی خوشبخت ... مرد قبیله ... اصیل و شریف ... به شکم بهشتی این قبیله می اندیشم ... امشب از ته بنفش آسمان شیری بزرگ بیرون می آید و توی راه شیری مرا با خودش فرو می برد ... چقدر دلم می خواهد دهانش را باز کند و ... آهسته تکانم می دهی دستت سنگین وگرم روی سرم تاب تاب تاب می خورد ... من فقط کمی تب دارم ... ماه می آید پایین ... چشم هایم دنبال درختان تبریزی می گردد ... ف د ر س ...