قد آدم گاهی عقل نمی دهد ... هرچه فکر می کنم این روزها را بهتر از این نمی شود جوری جور کرد ارزش بیارزد را داشته باشد  ... راهنمایی ام کن لطفن مراد از این همه گفتگوها آن هم درست روی خط مرزی ... مثلن جایی میان بانوهای منجمد قطب مقابل جنوب یا همین شمال خودمان چرا راه دور می رویم؟  مثلن به اوقات فراقت اشاره کنیم و البته این فقط برای زمانی است که دارم اینجا را لای توتون ها برگ می پیچم ... باورتان می شود؟ من توی همین فکرها بودم  که داشتم ورقهای تقویم شانزده سال گذشته را با خودم زیر لب تکرار می کردم : آدمهای برفی استخدادم باید گردند ... این خوابی بود که پریشب دیدم و هنوز هم از روی جزییاتش تعبیری ندارم که بدهم خدمتتان ... بی حسابیم حالا جناب مگ دونالد کرانه ی شرقی و یا احتمالن غربی شمال شرقی برقی برفی فرفی ندارد آدمهای برفی اخراج باید گردند ... همین حالا مثلن ... شما مخاطب فرضی شخصن رسمن اعلان و اقدان کنین ... جمعی از هواداران بی هوایانزی ... آبشش یادتان نرود لطفن ... زیادی انتزاعی بود ببخشین ...

نکته ی روز : مامان من عیسی را نکشتم این کار قبلن انجام شده بود ... نیچه

گاردلیا به فدرس : شب دم کرده ایست ... عرق می ریزی ...

 - شرجی ست گاردلیا نه ؟

- شرجی ... اما نه موذی ... می بینی فدرس گله ی آن چوپان کاغذی بود اما کاغذها گرانبها بودند ...

- کاغذ کاغذ است گاردلیا ... اگر گله اش از خون و گرما بود گله تن به آتش نمی سپرد ... نزدیک بیا ... گرمای تموز و سرما گاردلیا... ؟

می دانی ؟ تبعیت ناگزیر جاذبه و سیب  زندگی من و توست ... و البته که تو زمینی ... بزرگوار ...

-   دستت را روی سرم می گذاری و نیروی مرموزت وارد بدنم می شود ... مثل روح گوزنی وحشی در بدن سرخپوستی کهنسال ... مثل امانتی مقدس ... مثل توشه ی راه برای هر روزم  که مباداست ... برای لحظه های تردید و ترس ... برای ایام تاریک ... برای زندگی ... آهسته آهسته ته روحم رسوب می کنی ... سنگین و بخشنده چون زمین ...

رسوب می کنی ...