معنای خیلی چیزها را نمی فهمم ... معنای خیلی کارها را ... معنای خیلی دردها را ... خیلی شعرها را ... خیلی مرگ ها را ... معنای پنهان پشت خطوط روی پشت برخی دست ها را نمی فهمم معنای برخی اشاره ها ... برخی آرمان ها ... ایده آلها ... من معنای برخی از خواب هایم را نمی فهمم ... حالا اینها که چیزی نیستند من صراحتن و خیلی شفاف و روشن معنای هیچ کدام از نفهمیدن هایم را نمی فهمم ...
نکته ی روز : هر گدایی حیله گر می شود همانند هر کسی که از سر نیازمندی شغلی را انتخاب می کند ... نیچه
به گاردلیا : احساساتی برخورد نکن ... به ستاره ها نگاه کن ... ببین ... نگاه کن گاردلیا ... می بینی؟؟ ببین : اینجا را ببین ... این طرف را ... اینجا ... این ... این ... این یکی را ببین ... می بینی؟؟ (حلقه ی یک دستم را که انداخته ام دور گردنت تنگ تر می کنم به خودم کمی فشارت می دهم به هم چسبیده ایم و سرهایمان هر دو توی آسمان رو به آسمان ... تو هم دستت را دور کمرم تنگ تر حلقه کن ) ... می بینی گاردلیا ؟ می دانی این ستاره ها که این همه سال به ما و نیاکانمان آن همه حس و تعجب و غنا و ... داده اند خودشان از چه جنسی هستند؟ می دانی گاردلیا دیروز داشتم به حرف های یک متخصص گوش می دادم ... می گفت : این ستاره ها که هر شب دارند توی آسمان محدود زمین (از زوایای گوناگون) می درخشند و می تابند همین چند سال پیش بود که به تقاضای برخی از منجمان بنابر برخی دلایل و با برخی هماهنگی بین نهادهای بورکرات و ... با بودجه ای مصوب سر همین جاهایی که می بینید نصب شده اند ... می دانی گاردلیا ؟؟ احساساتی برخورد نکن ... به این ستاره ها نگاه کن .. به این ... به این ... این یکی ... این و این ... می بینی گاردلیا ؟؟ احساساتی برخورد نکن گاردلیا ... احساساتی برخورد نکن ... به من نگاه کن گاردلیا ... به من ... به چشم هایم ... به برق عجیب چشم هایم ... به من نگاه کن گاردلیا ... چشم های یک مرد هر چند هزار سال یکبار برق می زند گاردلیا ... به چشم هایم نگاه کن ... تا چند هزار سال دیگر ... تا چند هزار سال ... تا چند هزار سال دیگر ... گاردلیا ... گاردلیا ... گاردلیا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر