برایت اهمیت ندارد که نتیجه چه می شود ... به کجا می رسد ... این یک دستورالعمل است! نباید به لحاظ ذهنی و روانی درگیر مراجع و موضوع مطروحه از طرف او بشوی ... باید بنشینی و لم بدهی و آرام نگاهش کنی ... باید خوب گوش کنی ... باید مراقب ظریف ترین فیدبکهای پنهان و آشکارت باشی که ممکن است با کوچکترین واکنش ناخودآگاه به او  بدهی ... تو مسول هستی اما نه بیشتر از تایم جلسه ی مشاوره ... نه بیشتر از آنچه که دستوالعمل ها برایت تعیین کرده اند ... این هم به نفع تو و هم به نفع اوست ... اوایل خیلی سخت است ... بعد از هر جلسه روزها و گاهی هفته ها ذهنت درگیر می شود ... حتی موقع خواب به آنها فکر می کنی و ... اما زمان که می گذرد خوی حرفه ای گری توی رگ هایت ذوق جریان یافتن پیدا می کند ... یواش یواش یاد می گیری ... یواش یواش برایت می شوند یک فایل ... یک کیس ... یک فولدر ... حالا از نوع مهمش ... از آنها که خیلی با اهمیت طبقه بندی می شوند ... اما این فقط تا وقتی است که روی میزت جلوی چشم هایت باز هستند .... اما وقتی که از در بیرون می روند و پرونده را می بندی تمام می شوند ... می توانی بی توجه به حجم دردی که روی سرت آوار شده بود کش و قوسی بیایی و یک دهن دره ی طولانی بکنی و به برنامه آن روز عصرت فکر کنی .... انگار نه انگار ... می شوی مثل یک ربات  ولی اگر غیر از این هم باشد مگر می توانی به درد در بعدی که باز می شود و نفر بعدی که وارد می شود بخوری ؟ گاهی فکر می کنم این شغل برای قربانیان روح است برای آسایش روان بشر ... دلم نمی خواهد که دیگر بیشتر از این موضوع را بشکافم ... دلم نمی خواهد که دیگر بیشتر از این از هم بشکافم .... دلم نمی خواهد که دیگر بیشتر از این ... ولش کنیم ... خب ؟

 

نکته ی روز : فرهنگ مدرن کتابی است که روی جلد آن چیزی شبیه به این نوشته شده است : "دستوالعمل فرهنگ درونی برای وحشیان بیرونی" ... نیچه

 

به گاردلیا : بی هوا تر از همیشه هستم ... بی زمین تر از همیشه ... بی حواس تر از همیشه ... حواسم پرت شده است به یک جای دوری دور سر مردی کمی آلزایمر زده ... زده به پیچ و خم جاده ... زده به لاها و به لاهای عجیبی ... این روزها را دارم کم کم فراموشی می زنم به تنگشان ... به نافشان ... به دستشان ... به ... این روزها را روی برگه های خشت و دل ... روی حواس پرت رقیب ... روی میز و اسکناس های غریبه و غربتی داده ام لا به لایم بر بزنند ... داده ام از روی این لبخند یک ژوگوند بکشند و ببرند تا موزه ی عباسیه ... ببرند بندازند روی عبای ورقلمبیده ی گاندی ... داده ام گاردلیا برایم یک ردا بدوزند به بالا بلندی قامتم وقتی که دارم از روی سر این روزها رد پاها را با آب و گچ قالب می گیرم ... یکی یکی تا برسم ... برسم به جهت روشن آب ... به جهت روشن شدن اذهان عمومی ... سلام می کنم بینندگان عزیز ... این قسمت از فدرس به گاردلیا به جهت برخی از جهت ها دارد می رود ... لطفن از سر راه بروید کنار ... سه ... دو ... یک ...