دلم یک صندلی می خواهد و ساعت های طولانی ... ساعت هایی که لمس نمی شوند ... ساعت هایی که بکر و باکره از کنارم می گذرند بی آنکه به لمس سنسورهای حسی آلوده شوند ... دلم غار اصحاب کهف می خواهد ... دلم ... دلم درد می کنه ... درد می کنه دلم ...
نکته ی روز : چه کنیم که ما بی زوران بی زوریم و همان بهتر که دست به کاری نزنیم چرا که زورمان نمی رسد ... نیچه در نقد ارزشهای مسیحی
به گاردلیا : شراب خون عیسی شد ... با تکه نانی که مادر به عنوان آخرین قطعه ی تن پازل پدر نذر کرد ... کامل شد ... کامل شد گاردلیا ... دیشب "امشب با نان و خیارشور و بی جواد به معراج می روم " شد ... نان و خیارشور آخرین بازمانده های آذوقه ی مسیح با آخرین تکه ته مانده های نان و شراب ... نان و خیارشور ... نان و شراب ... نان و خیارشور ... ما ز بالاییم برویم بالا ... به سلامتی خر عیسی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر