نکته ی روز : هر انسان خداپرستی خدای ویژه ی خود را آفریده است و بر زمین هیچ دشمنی ای پلیدتر از دشمنی میان خدایان نیست ... نیچه

به گاردلیا : زیر درخت انجیر بود گمانم ...  ظهر تابستان بود ... از همان موقع هایی که سهرآب لب پاشویه نشست ... دراز به دراز افتادم زیر اون درخت و باد خنکی بگی نگی می خورد زیر موهایم از پشت سر و ... نیما و چادری و گوسفندی و سگی و ... ظهر تابستان بود و صدا گفت غروب نکرده آفتاب بسم الله ی بگویم و گوسفنده رو بزنمش دم جوبی زمین و بسمل بسمل ...  توی همین فکرها بودم گاردلیا ... تمام روز را ... توی همین فکرها بودم تا دم غروب ... خواباندمش و کارد را ... صدا گفت بخشیدمت دست نگهدار  ... اسماعیل آمد و ... گفت این را ضبح کن ... من و اشراق و اسماعیل زیر درخت انجیر و ... عقاب خورشید آمد  مرا به هوا برد که برد ...  

گاردلیا به فدرس : لابه لاي تمام لاهاي درخت ها ميگردم ... بوي سيب مي آيد ... سفت و سبز و پرآب ... برايت مي چينم و نگه مي دارم تا گاز بزني ... چه نگاه عجيبي داري تو ... ! دهانت را باز مي كني ... به انگشت هايم مي نگري ... سيب را گاز مي زني ... مكيده مي شوم ... امشب فرشي زير درخت گردو پهن كرده ام ... نبضت را مي شمارم ...


- گاردليا ؟ برايت از آن گنج بزرگ گفته ام ؟

- به " تود " ها نگاه كن خوشحالند اينجا ... همان شب سرد زمستان گفتي برايم ... خوشحالند ... خوشحالند ...

امشب آسمان گرمش شده مي بيني ؟ پتويش را برداشته و جوجه هاي نقره ايش را نشانمان مي دهد ... دست هايت را تا صبح مي فشارم ... گاردليا هم جوجه اي نقره اي دارد ... از خون و عشق و فلسفه ... گاردليا نفس مي كشد تو را ...

مسافر كوچكت در راه است ... در انتظار تو ... لاك كوچكش را نوازش كن ... مي سوزد ... اصل كه آشكارنمي شود ... نه ...؟ لاكپشت ها هم پشت بوته ي نيلوفر پنهان مي شوند ... راه طولاني و ما صبور ...

اسمم را صدا بزن...بلند ... بلللللللللللللند ... ميلرزم و دستت را محكمتر مي فشارم ...