اقبال عمومی مردم مغرب زمین در روی آوردنشان به همزیستی و دوستی با حیوانات بی دلیل نیست ... موجوداتی که ... دلم برای رولی تنگ شده ... برای اون صورت پشمالوش که برای دیدن آن چشم های معصومش باید با دست آرام موهایش را از صورتش کنار می زدی ... راستی وقتی رولی آن چشم های معصوم را پنهان می کند ما این چشمهای خونبار و سرشار از خشم و کینه و نفرت را ... چه بی پروا به چشم های هم ...
نکته ی روز : هر شری که نگاه انداختن بر آن خدایی را بطلبد بر حق است ... نیچه
به گاردلیا : این هایی که می کنی توی صورت آینه ... این پشک هایی که هی پشت سر هم می اندازی این سوی دیوار ... این من که نشسته ام اینجا رو به روی دیوار نقش لای نقش های دیوار چیزی نمی خواهد بگویی اما ... تو باید خیلی زخم ها را حالا حالاها دسته دسته کنی لای سبزی ها ... لای ملافه های کهنه ی مادربزگ ... لای ... خسته ام گاردلیا ... حالا همه ی اینها را هم که بگویم که چی؟ که چه بشود ؟ که اصلن چه می شود حالا گیرم ؟ همه ی اینها را که می گویم ... همه ی این ها ... ها ... ها کن توی صورتم گاردلیا چشم هایم بخار گرفته ... کاسه ی چشم هایم را می گویم ... کاسه ی نیم کاسه ات را بیار کباب ببر ... من موچم ... موچ ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر