خبر خوبی نبود شنیدمش ... کوتاه ... دو یا سه کلمه ... بسط دادمش ... تلخ بود انگار (از منظری) شیریندمش ... سر زده آمده بود ... سر زدمش ... بیدار نگهم داشت همه ی طول روز و شب را ... خواباندمش ... خبر خوبی نبود خوباندمش ... جوشاندمش ... رویاندمش ... اندمش ... اندمش ... اندمش ... اندمش ... اما باز هم با همه ی این تفاسیر خبر خوبی نبود ... باور کنید ... حالم امروز اصلن خوب نبود حتی وقتی داشتم با آن آب تاب از ویژگی های "حال خوب" برایشان حرف می زدم ... وقتی داشتم برایشان از راهکارهای کنترل و ثبات حرف می زدم اصلن در وضعیت با ثباتی کنترل در دست هایم نبود ... اما ... زیاد طول نمی کشد ... زیاد طول نمی کشد ....

نکته ی روز : بزرگترین صدقه دهنده ترس است ... نیچه 

به گاردلیا : آب زرد ... آب تلختر ... آب شور (تعمیدی به نام اشک بعد از آنکه من دوبار از روی حافظ ختم گرفتم ... ) ... گاردلیا ... من اژدها شده ام با عروسکی پر از کاه که به آتش می کشم ... می کشدم ... من همان وقت ها هم که بود به اخوان خدا بیامرز  همیشه می گفتم ... می گفتم که گرگ هار عاقبت اژدها می شود ... گوش نمی کرد که ... باز یک پیاله ی دیگه می ریخت و می داد کف دستم و می گفت : نوش کن نوش پسرک ... نوش نوش ...

 

گاردلیا به فدرس :
روی ایوان نشسته ام سرت در آغوش کشیده ام...
آهسته می گویی :
- " گاردلیا ؟ می خواهم تا صبح سرم روی زانوانت باشد خسته نمی شوی ... ؟ "
- نه نازنینم ... نه ... گاردلیا تا آخر دنیا هم خسته نمی شود ... تو آرام باش ... آرام ...
- " گاردلیا ؟ ستاره بشمر ... می خواهم بشنومت ... "
- یک ... یک ... یک ... یک ...یک ... یک ... یک ستاره روی دامن من ... می بینی ... ؟ نبض دارد و می تپد ...
- " گاردلیا ؟ تشنه ام ... آب بیار ... "
- توی کاسه ی لعابی مادر بزرگ که پشت سرت آب ریختم ... یخها تلخ تلخ می کنند ... بگذار سرت را بلند کنم ...
- " گاردلیا ؟  آواز بخوان ... برای من ... "
- یه شب مهتاب ... ماه می یاد تو خواب ... ما رو می بره ... ما رو می بره ... ما رو می بره ...
" گاردلیا ؟ زخمهایم ... از تو ... "
- لیس میزنم ... آسوده باش ... دیگر نمی سوزد ...
" گاردلیا ... ؟ "
- با توام ... تا آخر دنیا ...